در آستانه

حکایت

مطرب درآمد

با چکاوکِ سرزنده‌یی بر دسته‌ی سازش.

مهمانانِ سرخوشی

به پایکوبی برخاستند.

از چشمِ ینگه‌ی مغموم

آنگاه

یادِ سوزانِ عشقی ممنوع را

قطره‌یی

به زیر غلتید.

□

عروس را

بازوی آز با خود برد.

سرخوشانِ خسته پراکندند.

مطرب بازگشت

با ساز و

آخرین زخمه‌ها در سرش

شاباشِ کلان در کلاهش.

تالارِ آشوب تهی ماند

با سفره‌ی چیل و

کرسی‌ باژگون و

سکّوبِ خاموشِ نوازندگان

و چکاوکی مُرده

بر فرشِ سردِ آجُرش.

۶ فروردینِ ۱۳۶۴

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *