هوای تازه

سفر

در قرمزِ غروب،

رسیدند

از کوره‌راهِ شرق، دو دختر، کنارِ من.

تابیده بود و تفته

مسِ گونه‌هایشان

و رقصِ زُهره که در گودِ بی‌تهِ شبِ چشمِشان بود

به دیارِ غرب

ره‌آوردِشان بود.

و با من گفتند:

«ــ با ما بیا به غرب!»

من اما همچنان خواندم

و جوابی بدانان ندادم

و تمامِ شب را خواندم

تمامِ خالیِ تاریکِ شب را از سرودی گرم آکندم.

□

در ژاله‌بارِ صبح

رسیدند

از جاده‌ی شمال

دو دختر

کنارِ من.

لب‌هایشان چو هسته‌ی شفتالو

وحشی و پُرتَرَک بود

و ساق‌هایشان

با مرمرِ معابدِ هندو

می‌مانست

و با من گفتند:

«ــ با ما بیا به راه…»

ولیکن من

لب فروبستم ز آوازی که می‌پیچیدم از آفاق تا آفاق

و بر چشمانِ غوغاشان نهادم ثقلِ چشمانِ سکوتم را

و نیمِ روز را خاموش ماندم

به زیرِ بارشِ پُرشعله‌ی خورشید، نیمی از گذشتِ روز را خاموش ماندم.

□

در قلبِ نیمروز

از کوره‌راهِ غرب

رسیدند چند مَرد…

خورشیدِ جُست‌وجو

در چشم‌هایشان متلألی بود

و فکِشان، عبوس

با صخره‌های پُرخزه می‌مانست.

در ساکتِ بزرگ به من دوختند چشم.

برخاستم ز جای، نهادم به راه پای، و در راهِ دوردست

سرودم شماره زد

با ضربه‌های پُرتپش‌اش

گام‌هایمان را.

□

بر جای لیک، خاطره‌ام گنگ

خاموش ایستاد

دنبالِ ما نگریست.

و چندان که سایه‌مان و سرودِ من

در راهِ پُرغبار نهان شد،

در خلوتِ عبوسِ شبانگاه

بر ماندگی و بی‌کسیِ خویشتن گریست.

۱۳۳۰

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *