غزلیات (گزیدهٔ ناقص)

گزیدهٔ غزل ۷۰

صد دوست بیش کشت منش نیز دوستم

آخر چه شد که این کرم از من دریغ داشت

کاغذ مگر نماند که آن ناخدای ترس

از نوک خامه یک رقم از من دریغ داشت

اندیشه نیست گر طلب جان کند زمن

اندیشهٔ من از دل نااستوار اوست

بادا بقای زلف و رخ و قامت و لبش

یک جان من که سوختهٔ هر چهار اوست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *