اشعار

می ترسم

ز یاران آنقدر بد د یده ام کز یار می ترسم

به بیکاری چنان خو کرد ه ام کز کار می ترسم

شاپویی ها خطرناکند و ترسیدن از آن واجب

ولی با این خطرناکی من از دستار می ترسم

نه از مار و نه از کژدم نه زین پیمان شکن مردم

از آن شاهنشه بی دین خل ق آزار می ترسم

نمی ترسم نه از مار و نه از شیطان نه از جادو

غم خود را به یک سو هشته از غمخوار می ترسم

چو بی اصرار کار از دست مردم بر نمی آید

چه کار آید ز دست من که از اصرار می ترسم

فراوان گفتنی ها هست و باید گفتمش اما

چه سازم دور دور دیگرست از دار می ترسم

*************

*************

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *