ادبیات

متن سخنرانی احمد شاملو در دانشگاه برکلی

هشتمین کنفرانسِ سالانه‌ی پژوهش و تحلیلِ ایران با عنوانِ «روندِ روشنفکری در قرنِ بیستمِ ایران» در اواسطِ فروردین‌ماهِ سال 1369 خورشیدی در دانشگاهِ «برکلی» کالیفرنیا با شرکتِ نویسندگان و هنرمندانِ ایرانیِ مقیمِ داخل و خارجِ کشور و با حضورِ جمعِ کثیری از علاقه‌مندان برگزار شد. در این کنفرانس، احمد شاملو، هما ناطق، محمود عنایت، نادر نادرپور، هوشنگ کشاورز صدر، محمود سریع‌القلم، احمد بیابانی و … شرکت داشتند.

متنِ کاملِ سخنرانیِ احمد شاملو را از روی دو فایلِ صوتی (نوارِ ضبط شده از سخنرانی) پیاده کردم. بخشی از آن در شماره 32 مجله دنیای سخن در خرداد و تیر سال 1369 طیِ گزارشی از این نشست منتشر شده‌بود. با آن نیز تطبیق دادم و در مواردی که در متنِ پیاده‌شده مشخّص کرده‌ام، جا افتادگی و خدشه‌ی فایلِ صوتی را با آن پر کردم. متنی دیگر هم در اینترنت یافتم که منبعِ آن را ندانستم. آن را نیز به‌عنوانِ منبعی مکمّل در جاهایی که کلام در فایلِ صوتی ناقص یا نامفهوم بود، لحاظ کردم و تلاش کردم متنی منقّح و دقیق تهیه کنم. بی این که واژه‌ئی را حذف کنم یا از قلم بیَندازم. چیزی که دریافتم این که سخن‌ران، از رویِ متنی که آماده کرده سخن می‌گوید و هم‌زمان، می‌کوشد که فعل‌های متنِ خود و لحنِ خود را به حالتی محاوره‌ئی که به گفتار در جمع بیاید تبدیل کند. در این میان، صدای تشویق یا خنده‌ی حضّار نیز هست و انگاری جمله‌هایی را نیز به مقتضای فضایِ نشست و خارج از متنِ خود به زبان می‌آورد. من تلاش کردم چیزی از این فضا را نیز از قلم نیَندازم و حذف نکنم. تنها فعل‌ها را با کم‌ترین دستکاری (شاید بدونِ دستکاری) در ترتیبِ اجزای جمله‌ئی که به زبانِ احمد شاملو آمده، به فعل‌های نوشتاری تبدیل کردم. جمله‌ها و ترتیبِ اجزایِ آن‌ها گاهی حالتِ محاوره‌ئی دارند. آن‌ها را تغییر ندادم تا عینِ جمله‌ها حفظ شوند.

سهیل قاسمی

حقیقت چه‌قدر آسیب‌پذیر است.

احمد شاملو

(پاراگرافِ نخست که داخلِ «قلّاب» آمده در فایل‌های صوتی که در دست داشتم، از دست رفته‌است و من از متنِ پیاده‌شده‌ی دیگری که در اینترنت یافتم آن را به ابتدای این متن افزودم. باقی از روی فایل صوتی سخنرانی پیاده شده است. کیفیتِ ضبطِ صدا مناسب نیست و ممکن است بخش‌هایی را درست نشنیده باشم و واژه‌هایی را به درستی ننوشته باشم. هرچند مواردی که شک داشتم را با علامت سوآل مشخص کرده‌ام.)

متنِ کاملِ سخنرانیِ احمد شاملو در دانشگاه برکلی

[دوستانِ بسیار عزیز!

حضور یافتن در جمعِ شما و سخن گفتن با شما و سخن شنیدن از شما، همیشه برای من فرصتی است سخت مُغتنَم و تجربه‌ئی است بسیار کارساز. اما معمولاً دوْرِ هم که جمع می‌شویم، تنها از مسائلِ سیاسی حرف می‌زنیم، یا بهتر گفته باشم، می‌کوشیم به بحث پیرامونِ حوادثِ درون‌مرزی بپردازیم و آن‌چه را که در کشورمان می‌گذرد با نقطه‌نظرهای اساسیِ خود به محک بزنیم و غیره و غیره. و این دیگر رفته‌رفته به‌صورت ِ یک رسم و عادت درآمده و کم وبیش نوعی سنّت شده. من امشب خیال دارم این رسم را بشکنم و صحبت را از جاهای دیگر شروع کنم و به جای دیگری برسانم. می‌خواهم در بابِ نگرانی‌های خودم از آینده سخن بگویم. می‌توانم تمامِ حرف‌هایم را در تنها یک سوآلِ کوتاه مختصرکنم، اما برای رسیدن به آن سوآل، ناگزیر ام ابتدا مقدّماتی بچینم و زمینه‌ئی آماده کنم.

برای این زمینه‌سازی فکرمی‌کنم به جای هرکار، بهترباشد حقیقتی تاریخی را به‌عنوان ِ نمونه پیش بکشم، بشکافم‌اش، ارائه‌اش بدهم، و بعد، از نتیجه‌ئی که به دست خواهد آمد، استفاده کنم و به طرح سوآلِ مورد نظر بپردازم.]

دوازده سال پیش، در جشنِ مهرگان، در نیویورک، دیدم که دوستانِ ما مناسبتِ این جشن را پیروزیِ کاوه بر ضحّاک ذکر می‌کنند. البته این موضوع نه تازگی دارد، نه شگفتی. چون تحقیقاً بسیاری از دوستان از هر جای جهان که هستند، همین اشتباهِ (به‌قولِ معروف) لُپّی را مرتکب می‌شوند. من این موضوع را به‌عنوانِ همان نمونه‌ی تاریخی که عرض کردم مطرح می‌کنم و در دو بخش به تحلیل و تجزیه‌اش می‌پردازم تا برسیم به اصلِ مطلب.

اول موضوع ِ جشن ِ مهرگان:

مِهر، دراصل، در فارسیِ باستان، میترا یا درست‌تر تلفظ کرده‌باشم «میثره» بوده. و مِهر یا میترا یا میثره همان آفتاب است. مهرگان هم که به فارسیِ باستان میثرگَانَه تلفظ می‌شده از لحاظِ دستوری یعنی «منسوب به مهر».

در بابِ خودِ میثره یا مِهر یا آفتاب باید عرض کنم که یکی از خدایانِ اساطیریِ ایرانیان بوده و یکی از عمیق‌ترین مظاهرِ تجلّیِ اندیشه‌ی ایرانی است که در آن اندیشه، خدا و تصوّرِ خدا برای نخستین بار در قالبِ انسان به زمین می‌آید و درست که دقّت کنید، می‌بینید الگویی است که بعدها «مسیح» را از روی آن می‌سازند.

این‌جا لازم است در حاشیه‌ی مطلب، نکته‌ئی را متذکر بشوم که امیدوارم سرسری گرفته نشود:

اهمّیتِ اسطوره‌ی مسیح در این است که مسیح (به اعتقادِ مسیحیان البته) پسرِ خدا شمرده می‌شود. یعنی بخشی از اُلوهیت. این الوهیت می‌آید به زمین. پاره‌ئی از خدا از آسمان می‌آید به زمین. آن هم در هیأتِ یک انسانِ خاکی (با گوشت و پوست و استخوان و …). با انسان و به‌خاطرِ انسان تلاش می‌کند، با انسان و به‌خاطرِ انسان درد می‌کشد و سرانجام خودش را به‌خاطرِ نجاتِ انسان فدا می‌کند. ما با مسیحیتِ مَسخره‌ئی که پاپ‌ها و کشیش‌ها و واتیکان سَرِ هم بسته‌اند کاری نداریم. (چون آن دکّان است) اما در تحلیلِ فلسفیِ اسطوره‌ی مسیح، به این استنباطِ بسیار زیبا می‌رسیم که انسان و خدا به‌خاطرِ هم درد می‌کشند، تحمّلِ شکنجه می‌کنند و سرانجام برای خاطرِ هم فدا می‌شوند. اسطوره‌ئی که بسیار زیبا و شکوه‌مند و پرمعنی است.

باری! هم موضوعِ فرود آمدنِ خدا به زمین، هم تجسّد پیدا کردنِ خدا در یک قالبِ دَردپذیرِ ساخته شده از گوشت و پوست و استخوان، و هم موضوعِ بازگشتِ مجدّدِ مسیح به آسمان، همگی از روی الگوی مهر یا میثره ساخته شده. در آیینِ مهر و براساسِ معتقداتِ میترایی، میثره پس از آن‌که به‌صورتِ انسانی به زمین می‌آید و برای باروَر کردنِ خاک و برکت دادن به زمین، گاوی را قربانی می‌کُنَد، دوباره به آسمان برمی گردد.

این از مهر، که مهرگان منسوب به اوست.

اما مهرگان، درحقیقت و در اساس، مهم‌ترین روز و مبدأ‌ِ سالِ «خریفی» (سالی که اوّلِ پاییز شروع می‌شود) بوده. و این‌جا باز ناگزیر باید به حاشیه بروَم و عرض کنم که نیاکانِ ما به‌جای یک سالِ شمسی، دو تا نیم‌سال داشته‌اند که عبارت بوده از سالِ خریفی یا پاییزی و سالِ ربیعی یا بهاری. که بحث‌اش بسیار مفصّل است و از صحبتِ امشبِ ما خارج. اما می‌توانم خیلی فشرده و کلّی عرض کنم که همین نکته‌ی ظاهراً به این کوچکی، در شمارِ اسنادِ معتبری است که ثابت می‌کُنَد اقوامِ آریایی از شمالی‌ترین نقاطِ کُره‌ی زمین به سرزمین‌های مختلف و از آن جمله ایران کوچیده‌اند. زیرا ابتدا سال‌شان به دو قسمت، یکی یک تابستانِ دو ماهه و بعد یک زمستانِ ده ماهه تقسیم می‌شده. که این، چنان که می‌دانیم موضوعی است مربوط به نواحیِ نزدیکِ قطب. بعدها هرچه این اقوام ازلحاظ جغرافیایی پائین‌تر آمده‌اند، طول ِ دوره‌ی تابستان‌شان بیش‌تر و طبعاً طولِ دوره‌ی زمستان‌شان کم‌تر شده و ناگزیر اصلاحاتی در تقویم‌شان به‌وجود آورده‌اند که دستِ آخر به تقسیمِ سال به دو دوره‌ی تقریباً شش‌ماهه انجامیده که بخشِ بهاری‌اش با نوروز آغازمی‌شده و بخش پاییزی‌اش با مهرگان؛ که این هردو روز را به‌یک‌سان معتبر می‌شمرده‌اند و جشن می‌گرفته‌اند.

روزِ جشنِ مهرگان، در تاریخِ ادبیاتِ ایرانِ «جلال‌الدین همایی»، صفحه‌ی 110، آمده که جشنِ مهرگان مصادف می‌شده با ماهِ «بغیادیش»، یعنی ماهِ «بَغ» یا همان «میثره».

خودِ این کلمه‌ی «بغ» به فارسیِ باستان به معنیِ مطلقِ خدایان بوده و بعدها فقط به میترا یا مهر اطلاق کرده‌اند (از حوزه‌ی مذهبِ میترا). «بُخ» هم که تصحیفی از بغ است در زبانِ روسی به معنیِ خدا ست.

ضمناً برای آگاهی‌تان عرض کرده‌باشم که ماهِ بغیادیش معادلِ ماهِ بابِلیِ «شَمَش» بوده که همان «شمس» یا آفتاب است. معادلِ ارمنیِ کهنِ آن هم «مِهِگان» است که باز تصحیفی است از مهرگان یا میثرگانه. ماهِ سُغدیِ آن هم «فغکان» بوده که باز «فغ» همان بغ به معنی خدا یا مهر باشد و سلاطینِ چین را هم از همین ریشه، «فغفور» یا «بغ‌پور» می‌خوانده‌اند که معنی‌اش می‌شود پسرِ خدا یا پسرِ آفتاب. و بالاخره زردشتیان هم این ماه را مِهر می‌نامند که ما نیز امروز به‌کارَش می‌بریم.

این‌ها البته نکاتی است مربوط به گاه‌شماری که با علومِ دیگر از قبیلِ زبان‌شناسی و نژادشناسی و غیره ظاهراً ریشه‌هایِ مشترک پیدا می‌کند و به‌وسیله‌ی هم تأیید می‌شوند. (این که گفتم ظاهراً، به‌دلیلِ این است که من در این رشته‌ها بی‌سوادِ صِرف ام.)

درهرحال، چنان که می‌بینیم، مهرگان از این نظر هیچ ربطی با اسطوره‌ی ضحّاک و فریدون و قیامِ کاوه و این مسائل پیدا نمی‌کند. جشنی بوده مربوط به نیم‌سالِ دوم که با همان اهمّیتِ نوروز بر پا می‌داشته‌اند و از شانزدهِ ماهِ مهر (یا مهرگان‌روز) تا بیست و یکمِ مهر (یا رام‌روز) به‌مدّتِ شش روز ادامه می‌یافته. البته ممکن است سرنگون شدنِ ضحاک با چنین روزی تصادف کرده باشد ولی چنین تصادفی نمی‌تواند باعث شود که علّتِ وجودیِ جشنی (علّتِ تاریخیِ جشنی) تغییر کُنَد. مثلاً اگر ناصرالدین‌شاه را در روزِ جمعه‌ئی کُشته باشند، مدّعی شویم که جمعه‌ها را به این مناسبت تعطیل می‌کنیم که روزِ کشته‌شدنِ ناصرالدین شاه است.

پیش‌تر به این نکته اشاره شد که مسیحیت، تمامیِ آداب و آیین‌های مهرپرستی را عیناً تقلید کرده که از آن جمله است آیینِ غُسلِ تعمید و تقدیسِ نان و شراب. این را هم اضافه کنم که به اعتقادِ کسانی، جشن‌های بیست و پنجمِ دسامبر که بعدها به‌عنوانِ سال‌گردِ مسیح جشن گرفته‌شده، ریشه‌هایش به همین جشنِ مهرگان می‌رسد. و حالا که صحبتِ میلادِ مسیح به میان آمد، این نکته را هم به‌طورِ اخترگذری بگویم که خودِ ایرانیانِ میترایی، این روزِ مهرگان را در عینِ حال روزِ تولّدِ «مشیا» و «مشیانه» هم دانسته‌اند که همان آدم و حوّای اسطوره‌های سامی است. و این نکته در «بُندِهِشن» (از کُتُبِ مهمی که از اعصارِ دور برای ما باقی مانده) آمده‌است. البته این‌جا مطالبِ بسیارِ دیگری هم هست که من، ناگزیر اَم بگذارم و بگذرم. مثلاً این نکته که آیا اصولاً «مِسیا» یا «مِسایا» (مسیح و مسیحا) همان «مشیا» هست یا نیست. و نکاتِ دیگری از این قبیل.

و اما برَویم بر سَر موضوعِ دوم. یعنی قضیه‌ی حضرتِ ضحاک!

دوستانِ خوبِ من! کشورِ ما به‌راستی کشورِ عجیبی است.

در این کشور، سردارانِ فکوری پدید آمده‌اند که حیرت‌انگیزترین جنبش‌های فکری و اجتماعی را برانگیخته‌اند و به ثمر رسانده‌اند و گاه تا پیروزیِ کامل به پیش‌اش برده‌اند. روشنفکران انقلابیِ بسیاری در مَقاطعِ عجیبی از تاریخِ مملکتِ ما ظهورکرده‌اند که مطالعه‌یِ دست‌آوردهای تاریخی‌شان، بس که عظیم است، در مقاطعی واقعاً باور کردنی نیست.

البته یکی از شگردهای مشترکِ همه‌ی جبّاران، تحریفِ تاریخ است؛ و درنتیجه، متأسّفانه چیزی که ما امروز به نامِ تاریخ در اختیار داریم، به‌جز یک مشت دروغ و یاوه نیست که چاپلوسان و متملّقانِ درباریِ دوره‌های مختلف به هم بسته‌اند؛ و این تحریفِ حقایق و سفید را سیاه و سیاه را سفید جلوه دادن، به‌حدّی است که می‌تواند با‌حُسنِ‌نیّت‌ترین اشخاص را هم به اشتباه اندازد.

نمونه‌ی بسیار جالبی از این تحریفاتِ تاریخی، همین ماجرای فریدون و کاوه و ضحّاک است.

پیش از آن که به این مسأله بپردازم، باید یک نکته را تذکاراً بگویم درباب اسطوره و تاریخ:

نکته‌ی قابلِ مطالعه‌ئی است این، سرشار از شواهد و اَمثَله‌ی [بسیار]، اما به‌ناگزیر به‌سرعت از سَرَش می‌گذرم و همین‌قدر اشاره می‌کنم که اسطوره یا «Myth» یا با تلفّظِ (انگلیسیش گمان می‌کنم) «مایت»، یک جور افسانه است که می‌تواند صرفاً زاده‌ی تخیّلاتِ انسان‌های گذشته باشد بر بسترِ آرزوها و خواست‌هاشان؛ و می‌تواند در عالمِ واقعیت پشتوانه‌ئی هم از حقایقِ تاریخی داشته‌باشد. یعنی افسانه‌ئی باشد بی‌منطق و کودکانه که تار و پودَش از یک حادثه‌ی تاریخی گرفته‌شده و آن‌وقت در فضای ذهنیِ یک ملّتی، شاخ و برگ گسترده و صورتِ دیگری پیدا کرده.

مثلِ تاریخ‌چه‌یِ زند‌گیِ «ابراهیم ابن احمد سامانی» که با شرحِ حالِ افسانه‌ئیِ بودا سیذارتا به هم آمیخته به اسطوره‌ی «ابراهیم ابن ادهم» تبدیل شده. در این صورت می توان با جست‌و‌جوی در منابعِ مختلف، آن حقایقِ تاریخی را پیدا کرد، نورِ معرفت بر آن پاشید و غَثّ و سَمین‌اش را تفکیک کرد و به کُنه‌اش پی برد؛ که باز یکی از نمونه‌های بارزِ آن، همین اسطوره‌ی ضحاک است.

در تاریخِ ایرانِ باستان از مردی نام برده شده است به اسم «گئومات» و مشهور به غاصب. (گئوماتِ غاصب)

می‌دانیم که پس از مرگِ کوروش، پسرَش کمبوجیه {شاملو در این سخنرانی همواره «کبوجیه» تلفّظ می‌کُنَد} با توافقِ سرداران و درباریان و روحانیان و اشراف به سلطنت رسید و برای چپاولِ مصریان به مصر لشگر کشید؛ چون جنگ و جهان‌گشایی که ابتدا با غارتِ اموالِ مللِ مغلوب و پس از آن، با دریافتِ سالانه‌ی باج وخراج از ایشان ملازمه داشته در آن روزگار، برای سردارانِ سپاه که تنها از طبقه‌ی اشراف انتخاب می‌شدند، نوعی کارِ تولیدیِ بسیار ثمربخش به حساب می‌آمده. (البته اگر بشود غارت و باج‌خوری را کارِ تولیدی گفت!)

اما بگذارید یک حُکمِ کلّی صادر کنم و آبِ پاکی را رویِ دستِ همه‌ی شما بریزم: همه‌ی خودکامه‌های روزگار، دیوانه بوده‌اند. دانشِ روان‌شناسی به‌راحتی می‌تواند این نکته را ثابت کُنَد. و اگر بخواهم به حکمِ خود، شمولِ بیش‌تری بدهم، باید آن را به این صورت اصلاح کنم که: خودکامه‌های تاریخ از دم یک‌چیزی‌شان می‌شده! همه‌شان اوّلاً از دَم، مشَنگ بوده‌اند. {خنده و تشویقِ حضّار} (این جبّارانی را که توی عمرِ خودتان دیده‌اید باید در نظر بیاورید. بدترِ مشنگی اند این‌ها.) و در بیش‌تر‌شان، مشنگی تا حدّ‌ِ وصولِ به مقامِ عالیِ دیوانه‌ی زنجیری پیش می‌رفته. یعنی دور و وَری‌ها، غلامانِ جان‌نثار و چاکرانِ خانه‌زاد و امثالهم، آن قدر دور و بر‌شان موس‌موس کرده‌اند و دُمب‌شان را توی بشقاب گذاشته‌اند و بعضی جاهاشان را لیف کشیده‌اند و «نابغه‌ی عظیم‌الشأن» و «داهیِ کبیر» و «رهبرِ خردمند»چپان‌شان کرده‌اند که یواش یواش امر به خودِ حریفان مُشتَبَه شده (ماده‌شونم (؟) مستعد بوده البته!) و آخرسری‌ها دیگر یک‌هو یابو ور‌شان داشته است؛ آن‌یکی ناگهان به سرش زده که من پسرِ آفتاب ام، آن یکی‌دیگر مدّعی شده که من بنده، پسرِ شخصِ خدا هستم. (بغپور! فغفور!) اسکندر ادّعا کرد نطفه‌ی ماری است که شب‌ها می‌رود تویِ بسترِ مامان‌اش. نادرشاه که از همان اوّل بالاخانه را اجاره داده بود، پدرش را از یاد بُرد و مدّعی شد که پسرِ شمشیر و نوه‌ی شمشیر و نبیره‌ی شمشیر و ندیده‌ی شمشیر است.

فقط بینِ این مجانینِ تاریخی، حسابِ شخصِ آقای کمبوجیه‌ی بی‌نوا از الباقی جدا ست. این آقا از آن نوع ملَنگ‌هایی بود که برای گَرد و خاک کردن، هیچ لازم نبود دوْر و وَری‌ها پارچه‌ی سرخ جلویِ پوزه‌اش تکان بدهند یا خار زیرِ دُمب‌اش بگذارند. چون به قول معروفِ خودمان، از همان اوانِ بلوغ، ماده‌اش (؟) مستعد بود و بی‌دمبک می‌رقصید. این مردکِ خُل‌وضع، که اتفاقاً اَشراف هم تنها به همین دلیل او را به تختِ سلطنت نشانده بودند که افسارَش تویِ چنگِ خودشان باشد، پس از رسیدن به مصر و پیروزی بر مصر و جنایاتِ بی‌شماری که در آن نواحی کرد، به‌کلّی زنجیری شد. غشّ و ضعف و صَرع و حالتی شبیه به هاری به‌اش دست می‌داد؛ و به روزی افتاد که مصریان قلباً معتقد شدند که این بیماری، کیفری است که خدایانِ مصر به مُکافاتِ اَعمالِ جنایت‌کارانه‌اش بر او نازل کرده‌اند. (یک چنین حالی بود.) یکی از اقداماتِ بسیار احمقانه‌اش، غرق کردنِ «گاوِ آپیس»ِ مصری‌ها توی رودخانه‌ی نیل بود. (در حالی که می‌توانست بدهد بکُشندش بوی کبابی راه بیَندازد!)

کمبوجیه برادری داشت به نامِ «بَردیا». بردیا طبعاً از حالاتِ جنون‌آمیزِ اَخَوی خبر داشت و می‌دانست که لابُد امروز و فردا ست که کارِ جنونِ حضرت‌اش به تماشا بکشد و تاج و تخت از دست‌اش بروَد. از طرفی هم، چون اَفکاری در سرداشت و چند بار نهضت‌هایی به راه انداخته بود، اَشراف به خون‌اش تشنه بودند و می‌دانست که به‌فرضِ کنار گذاشته‌شدنِ کمبوجیه، به هیچ بهایی نخواهند گذاشت او به جایَش بنشیند. و ازقضا در یکی دو سَنَد آمده که اصلاً سلطنت حقّ‌ِ بردیا بود و کمبوجیه کوچکتر از بردیا بود. (من حالا با آن کاری ندارم.) این بود که پیش‌دستی کرد و موقعی که کمبوجیه در مصر بود و ارتشِ این مملکت در مصر بود، به تخت نشست. وقتی خبرِ قیامِ بردیا به مصر رسید، داریوش و باقیِ سرانِ ارتش، سَرِ کمبوجیه را زیرِ آب کردند و به ایران تاختند تا به قوّه‌ی قهریه دستِ بردیا را کوتاه کنند.

تاریخِ قلّابی و دست‌کاری شده‌ئی که امروز دراختیارِ ما ست، ماجرا را به این صورت نَقل می‌کُنَد که: کمبوجیه پیش از عزیمت به‌سوی مصر، یکی از محارم‌اش راکه «پِرک‌ساس‌پِس» نام داشت، مأموریت داد که پنهانی و به‌طوری که هیچ‌کس نفهمد، بردیا را سَر به نیست کُنَد تا مبادا درغیابِ او هوای سلطنت به سَرَش بزند. این مأموریت انجام گرفت اما دست‌بر‌قضا، مُغی به نامِ «گئومات» که شباهتِ عجیبی هم به بردیای مقتول داشت، از این راز آگاه شد و چون می‌دانست جُز خودِ او کسی از قتلِ بردیا خبر ندارد، گفت من بردیا هستم و بر تخت نشست. این تاریخِ ساختگیِ موجود، دنباله‌ی ماجرا را به این شکل تحریف می‌کُنَد: هنگامی که در مصر خبر به گوشِ کمبوجیه رسید، خواه بدین‌سبب که فردی به‌دروغ خود را بردیا خوانده و خواه به تصوّرِ این که فریب‌اش داده، بردیا را نکشته‌اند؛ سخت به خشم آمد. و این‌جا دو روایت هست: یکی این‌که از فَرطِ خشمِ جنون‌آمیز دست به خودکشی زد، یکی این که بی‌درنگ به پشتِ اسب جست تا به ایران بتازد؛ و بر اثرِ این حرکتِ ناگهانی، خنجری که بر کمر داشت به شکم‌اش فرو رفت و از زخمِ آن بِمُرد.

که این روایتِ اخیر، یک‌سره مجعول است. حجّاری‌های تخت جمشید نشان می‌دهند که حتّا سربازانِ عادی هم خنجرِ بدونِ نیام به کمر نمی‌زده‌اند چه رسد به پادشاه. در هر حال، بنا بر قولِ تاریخِ مجعول: «پرک ساس پس» {پِنس تلفظ می‌کند این‌جا} رازِ به‌قتل‌رسیده بودنِ بردیا را با سرانِ ارتش در میان گذاشت. آنان شتابان خود را به ایران رساندند و دریافتند کسی که خود را بردیا نامیده، مُغی است به نامِ «گئوماته» که برادرَش رئیسِ کاخ‌های سلطنتی است. پس با قرارِ قبلی در ساعتِ معیّنی به قصر حمله بردند و او را کشتند و با هم قرار گذاشتند صبحِ روزِ دیگر جایی جمع شوند و هرکه اسب‌اش زودتر از اسبِ دیگران شیهه کشید، پادشاه شود. مهترِ داریوش زرنگی کرد و شبِ قبل، در محلّ‌ِ موعود، وسائلِ (اسمشو بذاریم معارفه!) وسائلِ مُعارفه‌ی اسبِ داریوش و مادیانی را فراهم آورد، و روزِ بعد، اسبِ داریوش به‌مجرّدِ رسیدنِ بدان محلّ، به یادِ کام‌کاریِ شبِ پیش شیهه کشید و به‌همّتِ آن چارپایِ حشَری، سلطنت (که صد البتّه ودیعه‌ئی الهی است) به داریوش تعلّق گرفت.

خب! تاریخ این‌جور می‌گوید. اما این تاریخ ساختگی است. فریب و دروغِ شاخ‌دار است. تحریفِ ریش‌خندآمیزِ حقیقت است. پس ببینیم حقیقتِ واقع چه بوده.

نخست بگویم که:

چه لازم بود که داریوش و هم‌دستان‌اش کمبوجیه را بکُشند؟

  1. جنونِ کمبوجیه به حدّی رسیده بود که دیگر می‌بایست درباره‌اش فکری اساسی کرد.
  2. تنها با سر‌به‌نیست کردنِ کمبوجیه بود که می‌توانستند قتلِ بردیا را به گردنِ او بیَندازند. (پرک‌ساس‌پس را قبلاً سپرده‌بود که وقتی ما رفتیم، بکش‌اش) و خود از قرارگرفتن درمعرضِ این اتهام بگریزند.
  3. چنان‌که خواهیم دید، با کشتنِ کمبوجیه، قتلِ بردیا بی‌دردسرتر می‌شد.

دیگر بگویم که:

چرا پس از کشتنِ بردیا، پایِ گئوماتِ دروغین را به میان کشیدند؟

  1. چون پس از کمبوجیه، سلطنت، حقّاً به بردیا می‌رسید، و آنان اوّلاً مخالفِ سرسختِ اَعمال و اقداماتِ او بودند.
  2. درثانی با قتلِ بردیا، متّهم به شاه‌کُشی می‌شدند که عواقب‌اش در آن روزگار روشن بود. این بود که بردیا را به نامِ گئوماتِ غاصب کشتند.

بررسیِ واقعیتِ ماجرا… (؟) {این قسمت از نوار مخدوش است و جملاتِ بعدی در دست نیست. تنها این عبارت از ردیفِ بعد باقی است که باقیِ جمله را از متنی از اینترنت افزودم.}

  1. [نفوذِ اجتماعیِ بردیا بیش از آن بوده که توده‌های مردم قتل‌اش را برتابند. بررسیِ واقعیتِ ماجرا بهتر می‌تواند این نکات را روشن کند.]

(متنِ درونِ قلّاب در فایلِ صوتی که در دست دارم از بین رفته و از روی متنِ پیاده‌شده‌ی مجله «دنیای سخن» شماره 32، خرداد و تیر 1369 آن را به متن افزودم. سهیل قاسمی)

[ما برای پی بردن به واقعیتِ امر، یک سَنَدِ مُعتبرِ تاریخی دردست داریم. این سند عبارت است از «کتیبه‌ی بیستون» که بعدها به فرمانِ همین داریوش بر سنگ کَنده شده.

گیرم از آن‌جا که معمولاً دروغ‌گو کم‌حافظه می‌شود همان چیزهایی که برای تحریفِ تاریخ بر این کتیبه نَقر شده‌است مشتِ این شیّادیِ تاریخی را باز می‌کُنَد. من عجالتن یکی از جمله‌های این کتیبه را برای شما می‌خوانم:

«من، داریوش، مَرتع‌ها و کشت‌زارها و اموالِ منقول و بَردگان را به مردمِ سلَحشور بازگرداندم… من در پارس و ماد و دیگر سرزمین‌ها آن‌چه را که گرفته‌شده‌بود، بازپس گرفتم.»

عجبا! آقای داریوش! این مردمِ سلحشور که در کتیبه‌ات به آن‌ها اشاره کرده‌ای غیر از همان سران و سردارانِ ارتش اند که از طبقه‌ی اَشراف انتخاب می‌شدند؟ آیا کسی مرتع‌ها و کِشت‌زارها و اموال ِ منقول و بَرده‌گانِ آن‌ها را از دست‌شان گرفته بود که تو دوباره به آن‌ها بازگرداندی؟

کلیدِ مسأله در همین‌جا است. حقیقت این است که اصلاً گئوماته نامی در میان نبود و آن که به دستِ داریوش و هم‌پالکی‌هایَش به قتل رسیده، خودِ بردیا بوده است. بردیا از غیبتِ کمبوجیه و اشرافِ توطئه‌چیِ درباری استفاده می‌کُنَد و قدرت را به‌دست می‌گیرد و بی‌درنگ دست به انقلابِ اجتماعی می‌زند.] (در متنی دیگر: دست به دگرگون کردنِ ساختارِ جامعه می‌زند. دگرگونی‌هایی تا حدّ‌ِ انقلاب.)

[آن‌چنان که از نوشته‌ی] هرودوت برمی آید، {بردیا} درمدّتِ هفت تا هشت ماه سلطنتِ خود، کارهای نیکِ فراوان انجام می‌دهد به‌طوری که در سراسرِ آسیای صغیر، مرگ‌اش فاجعه‌ئی ملّی شمرده می‌شود و برایش عزا می‌گیرند. هرودوت در فهرستِ اقداماتِ او، معافیتِ مردم از خدمتِ اجباریِ نظامی و بخششِ سه سال مالیات را نام برده است؛ اما کتیبه‌ی بیستون که به فرمانِ داریوش نقر شده نشان می‌دهد که موضوع خیلی عمیق‌تر از این حرف‌ها بوده.

سنگ‌نبشته‌ی بیستون از مَرتَع‌ها و زمین‌های کشاورزی و اموالِ منقولی نام می‌بَرَد که داریوش آن‌ها را به اَشراف و مردمِ سلح‌شور (یعنی سران ِ ارتش) بازگردانده. معلوم می‌شود بردیا اموالِ منقول و غیرِ منقولِ خانواده‌های اشرافی را مصادره کرده به دهقانان و کشاورزان بخشیده بوده.

سنگ‌نبشته سخن از بَردگانی به‌میان آورده که داریوش آن‌ها را به مردمِ سلحشور برگردانده. معلوم می‌شود که بردیا برده‌داری یا حداقل کارِ برده‌وار را یک‌سره مُلغا کرده بوده.

یک مورّخِ روشن‌بین در رساله‌ی خود نوشته‌است: در این جریان، کار به مصادره‌ی اموال و مَراتع و سوزاندنِ معابد و بخشودنِ مالیات‌ها و اِلغایِ بیگاری (شاید کارِ برده‌وار) کشید و همه‌ی این‌ها، دستِ‌کم نشانه‌ی وجودِ بحران در روابطِ اجتماعی اقتصادیِ جامعه‌ی هخامنشی است.

(یعنی این گرفتاری را ما به همّتِ پادشاهان و رئیسان‌مان و اربابان‌مان از دو سه هزار سال پیش داشته‌ایم.)

دیاکونف نیز (مورّخِ شوروی) می‌نویسد: پس از پایانِ کارِ گئوماتا (و به‌عقیده‌ی من شخصِ بردیا)، داریوش با قیام‌ها و مخالفت‌های زیادی روبه‌رو شد. هدفِ این قیام‌ها، احیای نظاماتِ زمانِ بردیا بود که داریوش همه را مُلغا کرده بود. و دست‌ِکم سه تا از این قیام‌ها به‌صورتِ یک نهضتِ خَلقِ به‌تمام‌معنی درآمد. این سه، عبارت بودند از: قیامِ فرادا، قیامِ فَرَورتیش فرائورت، و قیامِ وهیزداته‌ی پارسی. داریوش در برابرِ این قیام‌ها روشی سخت و خونین پیش گرفت، چنان که در بابل مثلاً به‌یک‌آن، سه هزار تن از رهبران و سَرکَردگانِ جنبش را به دارآویخت.

ببینید خودِ داریوش در سنگ‌نبشته‌ی کذایی درباره‌ی پایانِ کارِ فرورتیش چه می‌گوید:

«او را زنجیرکرده پیشِ من آوردند. من به دستِ خویش گوش‌ها و بینیِ او را بُریدم وچشمان‌اش را از کاسه برآوردم. او را هم‌چنان در غُل و زنجیر در دربارِ من بر پا نگه‌داشتند و مردمِ سلح‌شور همگی او را دیدند. پس از آن فرمان دادم تا او را در اکباتانا بر نیزه نشاندند. نیز مردانی را که هواخواهِ او بودند، در اکباتانا در درونِ دژ به دار آویختم.»

خب! اصولاً خودِ این انتقام‌جوییِ مجنونانه و درنده‌خوییِ باورنکردنی، به‌قدرِ کافی لو دهنده هست. به‌خوبی می‌تواند از عُمق و گسترشِ نهضتِ فرورتیش [خبر دهد].

واژگونه نشان دادنِ تاریخ، سابقه‌ی بسیار درازی دارد. ماجرای انوشیروان را همه می‌دانند و مُکرّر نمی‌کنم. این حرام‌زاده‌ی آدم‌خوار با روحانیان مواضعه کرده که اگر او را به‌جای برادران‌اش به سلطنت برسانند، ریشه‌ی مزدکیان را براندازد. (چون قباد خودش مزدکی بود.) نوشته اند که تنها در یک روز، به‌قولی، یک‌صد‌و‌سی هزار مزدکی را در سراسرِ کشور به‌تزویر گرفتار کردند و از سَر تا کمر، واژگونه در چاله‌های آهک کاشتند. این عمل چنان نفرتی به وجود آورد که دستگاهِ تبلیغاتیِ رژیم، برای زدودنِ آثارِ آن، به کار افتاد تا با نمایش‌های خَر‌رَنگ‌کُنی از قبیلِ آن زنجیرِ عدلِ معروف و این‌ها، از آن دیوِ خون‌خوار، فرشته‌ئی بسازند. و ساختند هم. و چنان ساختند که توانستند شاید برای همیشه تاریخ را فریب بدهند، چنان که امروز هم وقتی نامِ انوشیروان را می‌شنویم، خواه ناخواه آن کلمه‌ی «عادل»، پسِ ذهنِ ما شروع می‌کند به رقّاصی کردن.

زنده‌ست نامِ فرّخِ نوشیروان به عدل

گرچه بسی گذشت که نوشیروان نماند.

بی‌چاره سعدی!

باری! این ماجرای داریوش و بردیا را داشته باشید تا به‌اش برگردیم.

حالا ببینیم قضیه‌ی ضحاک چیست.

آقای حصوری، یکی از دوستانِ من، که محقّقی گران‌مایه است، در مقاله‌ئی راجع به اسطوره‌ی ضحاک نوشته:

جمشید جامعه را به طبقات تقسیم کرد: طبقه‌ی روحانی، طبقه‌ی نُجَبا، طبقه‌ی سپاهی، طبقه‌ی پیشه‌ور و کشاورز و غیره.

بعد ضحاک می آید روی کار. بعد از ضحاک، فریدون که با قیامِ کاوه‌ی آهن‌گر به سلطنت دست پیدا می‌کند، (هیئتِ (؟) اون شعبان بی‌مخ!) می‌بینیم اولین کاری که انجام می‌دهد، بازگرداندنِ جامعه است به همان طبقاتِ دوره‌یِ جمشید. به‌قول ِ فردوسی، فریدون به‌مجرّدِ رسیدن به سلطنت، جارچی می‌اندازد توی شهرها که:

سپاهی نباید که با پیشه‌ور

به یک‌روی جویند هر دو هنر

یکی کارورز و دگر گُرزدار

سزاوارِ هر یک پدید است کار

چو این کارِ آن جوید، آن کارِ این،

پر آشوب گردد سراسر زمین

این به ما نشان می‌دهد که ضحاک در دوره‌ی سلطنتِ خودش که درست وسطِ دوره‌های سلطنتِ جمشید و فریدون قرار داشته، طبقات را در جامعه به هم ریخته بوده. البته ما از تقسیم‌بندیِ طبقاتیِ جامعه در دو و سه هزار سال پیش چیزهایی می‌دانیم. این طبقه بندی نه فقط از مختصّاتِ جامعه‌ی ایرانیِ کهن بوده، اَوستای جدید هم که متن‌اش در دست است وجودِ این طبقات را تأیید می‌کند.

پیداست که اسطوره‌ی ضحاک، به این صورتی که به ما رسیده، پرداخته‌ی ذهنِ مردمی است که از منافعِ نظامِ طبقاتی برخوردار بودند. آخر مردمی که قاعده‌ی هرَمِ جامعه‌ی طبقاتی را تشکیل می‌دهند چرا باید آرزو کنند فریدونی بیاید و بارِ دیگر آن‌ها را به اَعماق برانَد؟ یا چرا باید از بازگشتِ نظامِ طبقاتی قند توی دل‌شان آب بشود؟ پس این پرداخته‌ی ذهنِ مردمی بوده که از منافعِ نظامِ طبقاتی برخوردار بودند.

پس از دو حال خارج نیست: یا پردازندگانِ اسطوره، کسانی از طبقه‌ی مرفه بوده‌اند (که این بسیار بعید به نظرمی‌رسد)، یا ضبط‌ کننده‌ی اسطوره (حالا خواه شخصِ ابوالقاسم خانِ فردوسی، خواه مصنّفِ خدای‌نامک که مأخذِ شاهنامه بوده) کَلَک زده، اسطوره‌ئی را که بازگو کننده‌ی آرزوهای طبقاتِ محروم بوده، به صورتی که در شاهنامه می‌بینیم درآورده و از این طریق، صادقانه از منافعِ خود و طبقه‌اش طرفداری کرده. می‌دانیم که فردوسی آدمی بود جزوِ طبقه‌ی دهگان. (نه دهقانِ امروز.) یعنی جزوِ طبقه‌ی دو(؟) و صاحبِ رمه‌های گوسفند و فلان. فقط پنج سالِ آخرِ عمرش بر اثرِ خشکسالی که می‌آید، آن‌ها را از دست می‌دهد.

به هر حال می‌بینیم که یا فردوسی یا هر کسِ دیگری، کَلَک زده، اسطوره‌ئی را که بازگو کننده‌ی آرزوهای طبقاتِ محروم بوده، به صورتی که در شاهنامه می‌بینیم درآورده و از این طریق، صادقانه بگوییم، وفادار بوده به طبقه‌اش.

طبیعی است که در نظرِ فردی برخوردار از منافعِ نظامِ طبقاتی، ضحاک باید محکوم بشود و رسالتِ انقلابیِ کاوه‌ی پیشه‌ورِ بدبختِ فاقدِ حقوقِ اجتماعی، باید در آستانه‌ی پیروزی به آخر برسد و تنها چرم‌پاره‌ی آهن‌گری‌اش برای تحمیقِ توده‌ها، به نشانِ پیوستگیِ خلل‌ناپذیر ِ شاه و مردم، به‌صورتِ درفشِ سلطنتی در بیاید و فریدون که بازگرداننده‌ی جامعه به نظامِ پیشین است و طبقات را از آمیختگی با یک‌دیگر باز می‌دارد، باید موردِ احترام و تکریم قراربگیرد.

حضرتِ فردوسی در بخشِ پادشاهیِ ضحاک، از اقداماتِ اجتماعیِ او هیچ چیز بر زبان نیاورده. به همین اکتفا کرده‌است که او را پیشاپیش محکوم کُنَد، و در واقع بدونِ این‌که موضوع را بگوید و حرفِ دل‌اش را رو دایره بریزد، حقّ‌ِ ضحاکِ بی‌نوا را گذاشته کفِ دست‌اش.

دو تا مار روی شانه‌های او ثبت کرده که ناچار است برای آرام‌کردنِ آن دو تا مار، مغزِ سَرِ انسان بر آن‌ها ضماد کند. حالا شما بروید درباره‌ی این گرفتاریِ مسخره، از فردوسی بپرسید، چرا می‌بایست برای تهیه‌ی این ضماد، کسانی را سَر ببُرند؟ چرا از مغزِ سَرِ مُردگانِ همان دیشب و امروز صبح استفاده نمی‌کردند؟ به‌هر‌حال برای دست یافتن به مغزِ سَرِ آدمِ زنده هم، اوّل باید او را بکشند. خب! قلم دستِ دشمن است. شما اگر فقط به خواندنِ بخشِ پادشاهیِ ضحاکِ شاه‌نامه اکتفا کنید، مُطلقاً چیزی از اصلِ قضیه دست‌گیر‌تان نمی‌شود، همین قدر می‌بینید بابایی آمده، نشسته روی تخت، که دو تا مار روی شانه‌هایش است و چون ناچار است از مغزِ سَرِ جوانان به آن‌ها خوراک بدهد تا راحت‌اش بگذارند، مردم به ستوه می‌آیند و انقلاب می‌کنند و دمار از روزگارَش بر می‌آورند و فریدون را می‌نشانند به تخت؛ و قهرمانِ اصلیِ انقلاب هم آهنگری است که چرم‌پاره‌ی آهنگری‌اش را تُکِ چوب می‌کُنَد. البته فکر نکنید فردوسی علیه‌الرحمه نمی‌دانسته برای انقلاب کردن حتماً لازم نیست یکی چیزی را تُکِ چوب کند! منتها این چرم‌پاره را برای بعد لازم دارد؛ که باید به نشانه‌ی هم‌بستگیِ طبقاتِ غارت‌کنندگان و غارت‌شوَندگان، درفشِ کاویانی بشود و عَلَم بشود. {جمله‌ئی هم گفت که ندانستم.}

اما وقتی به بخشِ پادشاهیِ فریدون رسیدید، آن هم به شرطی که سَرسَری از روی مطلب نگذرید، تازه شست‌تان خبردارمی‌شود که اوّلاً مارهای روی شانه‌ی ضحاکِ بی‌چاره بهانه بوده و چیزی که فردوسی از شما قایم کرده و درجای خودش صدایش را بالا نیاورده، انقلابِ طبقاتیِ آقای ضحاک بوده؛ ثانیاً با کمالِ حیرت در می‌یابید که آهنگرِ قهرمانِ دوره‌ی ضحاک، لُمپنِ بی‌سر‌و‌پا و خائن به منافعِ طبقه‌ی خودش از آب درمی‌آید!

این نکته را کنار می‌گذاریم که قیامِ مردم بر علیهِ ضحاک، عملاً قیامِ توده‌های آزاد شده از قید و بندهای جامعه‌ی اَشرافی است برضدّ‌ِ مَنافعِ خودش؛ و درحقیقت کودتایی است که اَشرافِ خَلعِ ید شده، ازطریقِ تحریکِ اَجامِر و اوباش و داش‌مشتی‌ها برعلیهِ ضحاک که آن‌ها را خاکسترنشین کرده، به‌راه انداخته‌اند. سوآل این است که خُب! پس از پیروزیِ قیام، چرا سلطنت به فریدون تفویض می‌شود؟ فقط به یک دلیل! فریدون از خانواده‌ی سلطنتی است و به قولِ فردوسی، فَرّ‌ِ شاهنشهی دارد، یعنی خونِ سلطنتی (که بنده مطلقاً از فرمولِ شیمیاییِ چنین خونی اطلاع ندارد) توی رگ‌هایش جاری است!

این به‌اصطلاح فرّ‌ِ شاهنشهی موضوعی است که فردوسی مُدام روی‌اش تکیه می‌کُنَد. تعصّبِ او در این عقیده که مَردمِ عادی شایسته‌ی رسیدن به مقامِ رهبریِ جامعه نیستند، شاید از داستانِ همان انوشیروان بهتر آشکار باشد:

قباد، هنگامِ عبور از اصفهان، شبی را با دخترِ دهقانی به‌سر می‌بَرَد و سال‌ها بعد خبر پیدا می‌کُنَد که هم‌خوابه‌ی یک‌شبه‌ی قبله‌ی عالَم، برایَش یک پسرِ کاکل‌زری به دنیا آورده که بعدها اسم‌اش را می‌گذارند انوشیروان؛ و به سلطنت می‌رسد. خُب! این که نمی‌شود! مگر ممکن است یک چنان پادشاهِ جَم‌جاهی، همین‌جوری از یک زنِ هشت‌مَن‌نُه‌شاهیِ طبقه‌ی بقّال چغّال به‌دنیا آمده باشد؟ این است که قبلاً به ترتیبی نژادِ دختر موردِ تحقیق قرار می‌گیرد و بی‌درنگ کاشف به عمل می‌آید که نخیر! هیچ جای نگرانی نیست! دختره از تخم و ترکه‌ی شخصِ جمشید است و (حتّا این امکان که همسایه‌اش هم [(…) واژه را نفهمیدم! دستمال پا؟] شده باشد، …) خونِ شاهان در رگ‌هایش جاری است!

در میانِ همه‌ی تاج‌دارانِ شاه‌نامه‌ی فردوسی، ضحاک تنها کسی است که نمی‌تواند بگوید:

من ام شاهِ با فرّه‌ی ایزدی

هم‌ام شهریاری، هم‌ام موبدی

چون هم حکومتِ دینی (ریاستِ دینی) با شاه بوده و هم… [جمله ناقص است. به قرینه‌ی معنوی احتمالاً: حکومتِ سیاسی] و این خود ثابت می‌کُنَد که ضحاک از دودمانِ شاهی و حتّا از اشرافِ درباری نیست بلکه فردی است عادی که از میانِ توده‌ی مردم برخاسته.

[آقای حصوری بسیار دقیق به این نکته اشاره می‌کند. می گوید:] «از آن‌جا که این دوره (دوره‌ی ضحاک) به‌کلی از جنبه‌های الهی که به دوره‌های دیگر داده، (فردوسی داده،) جدا ست، باید پذیرفت که دوره‌ئی انسانی است… این ضحاک در نظرِ پردازنده‌ی اسطوره، چنان ناپاک جلوه کرده‌است که دیگر به لقبِ ایرانیِ آژی‌دهاک (یا اژدها) و به اسمِ ایرانی‌اش «بیوَراَسپ» توجهی نکرده او را یک‌باره غیرِ ایرانی و به‌خصوص تازی خوانده و به خیالِ خود، این ننگ را از دامنِ ایرانیان سترده؛ که خدانخواسته، یکی از آن‌ها بر علیهِ امرِ مقدّسی چون نظامِ طبقاتی قَد عَلَم کُنَد!»

وقتی که ردّ‌ِ اسطوره‌ی ضحاک را توی تاریخ بگیریم به این حقیقت می‌رسیم که ضحاکِ فردوسی درست همان گئوماتِ غاصبی است که داریوش از بردیا ساخته‌بود. اگر شما به آن‌چه ابوریحانِ بیرونی درباره‌ی ضحاک نوشته نگاه کنید، از شباهتِ مَطالبِ او با مطالبِ سنگ‌نبشته‌ی بیستون حیرت می‌کُنید. یک نکته‌ی بسیار بسیار مهم در متنِ ابوریحان، اصطلاحی است. اصطلاحِ «اشتراک در کدخدایی» است در دوره‌ی ضحاک. و این دقیقاً همان تهمتِ شرم‌آوری است که به «مزدکِ بامدادان» نیز وارد آورده‌اند.

توجه کنید به نزدیک شدنِ معتقداتِ مزدکی و ضحاکی. مزدک هرگونه مالکیتِ خصوصیِ بیش از حدّ‌ِ نیاز را طرد و مالکیتِ اشتراکی را تبلیغ می‌کرد. برای اَشراف، زن‌ها در شمارِ اموالِ خصوصی بودند نه به معنیِ نیمی از جامعه‌ی بشری. این بود که درکمالِ حرام‌زادگی، حکمِ مزدک را تعمیم دادند و او را متّهم کردند که زنان را نیز در تعلّقِ تمامیِ مردان خواسته‌است. آن «اشتراک در کدخدایی» که بیرونی به ضحاک نسبت داده، همان تهمتِ شرم‌آوری است که بعدها به آئینِ مزدک نیز بسته شد. زیرا کدخدایی به معنیِ دامادی و شوهری است، در مقابلِ کدبانویی.

[آقای حصوری مقاله‌اش را با این جمله ادامه می‌دهد:] «احقاقِ حقّ‌ِ ضحاک که به گناهِ حفظِ منافعِ مردم، ماردوش و جادو از آب درآمده، نباید ما را از دنبال‌کردنِ داستانِ جمشید باز دارد: می‌بینیم که فریدون دوباره قالبِ قدیمیِ شاهانِ کهنِ ایرانی را پیدا می‌کند و به تلاطمِ دوره‌یِ ضحاک خاتمه می‌دهد و جامعه را به همان راهی می‌بَرَد که جمشید می‌بُرد.»

می‌بینید دوستان که حکومتِ ضحاکِ افسانه‌ئی یا بردیای تاریخی را ما به‌غلط، به‌اشتباه، مَظهری از حاکمیتِ استبدادی و خودکامه‌گی و ظلم و جور و بی‌دادِ فردی تلقی کرده‌ایم. به عبارتِ دیگر، شاید تنها شخصیتِ باستانیِ خود را که کارنامه‌اش به شهادتِ کتیبه‌ی بیستون و حتّا مدارکی که از خودِ شاهنامه استخراج می‌توان کرد، سرشار از اقداماتِ انقلابی توده‌ئی است، بر اثرِ تبلیغاتِ سوئی که فردوسی بر اساسِ منافعِ طبقاتی و مُعتقداتِ شخصیِ خود برای او کرده، به بدترین وجهی لجن‌مال می‌کنیم و آن‌گاه کاوه را مَظهرِ انقلابِ توده‌ئی به حساب می‌آوریم. در حالی که کاوه در تحلیلِ نهایی، عنصری ضد مردمی است.

به این ترتیب پذیرفتنِ دَربستِ سخنی که فردوسی از سَرِ گُربُزی (حرامزادگی) عنوان کرده به صورتِ یک آیه‌ی مُنزَل، گناهِ بی‌دقّتیِ ما ست نه گناهِ او که مَنافعِ طبقاتیِ خودش را در نظر داشته.

سیاستِ رژیم‌ها در جهانِ سوم، ارتجاعی و استثماری است. هر رژیم با بلندگوهای تبلیغاتی‌اش، از یک سو فقط آن‌چه را خود می‌خواهد یا به سودِ خود می‌بیند، تبلیغ می‌کُنَد و از سوی دیگر با سانسور و اختناق، از انتشارِ هر فکر و اندیشه‌ئی که با سیاستِ نفع‌پرستانه‌ی خود درتضاد ببیند مانع می‌شود.

می‌بینید که تا کنون هیچ محقّقی به شما نگفته‌است که شاهنامه‌ی فردوسی، اگر در زمانِ خودِ او، حدودِ هزار و خرده‌ئی سال پیش از این، مبارزه برای آزادیِ ایرانِ عرب‌زده‌ی خلیفه‌زده‌ی ترکانِ سلجوقی‌زده را ترغیب می‌کرده، امروز باید با آگاهی بدان برخورد شود نه با چشمِ بسته.

بلندگوهای رژیم، از شاهنامه به‌عنوانِ حماسه‌ی ملّیِ ایران نام می‌بَرَد، حال آن‌که در آن از ملّتِ ایران خبری نیست و اگر هست، همه جا مفاهیمِ وطن و ملّت را در کلمه‌ی شاه متجلّی می‌کند. خُب! اگر جز این بود که از ابتدای تأسیسِ رادیو در ایران، هر روز صبح به ضربِ دمبکِ زورخانه توی اعصابِ مردم فرو یَش نمی‌کردند! آخر امروزه‌روز، فرّ‌ِ شاهنشهی چه صیغه‌ئی است؟ رضا خان پسرِ زندان‌بانِ باقرشاه فرّ‌ِ شاهنشاهی داشت!

(متنِ درونِ قلّاب که در زیر می‌آید در فایلِ صوتی که در دست دارم از بین رفته و از روی متنِ پیاده‌شده‌ی مجله «دنیای سخن» شماره 32، خرداد و تیر 1369 آن را به متن افزودم. سهیل قاسمی)

[و تازه به ما چه که فردوسی جز سلطنتِ مُطلَقه نمی‌توانسته نظامِ سیاسیِ دیگری را بشناسد؟

در ایران اگر شما برمی‌داشتید کتاب یا مقاله یا رساله‌یی تألیف می‌کردید و در آن می‌نوشتید که در شاهنامه فقط ضحاک است که فرّ‌ِ شاهنشهی ندارد پس از توده‌ی مردم برخاسته است، و این آدم، به فلان و بهمان دلیل محدودیت‌های اجتماعی را از میان برداشته و دست به اصلاحاتِ عمیقِ اجتماعی زده، پس حکومت‌اش به‌خلافِ نظرِ فردوسی، حکومتِ انصاف و خرَد بوده است، و کاوه‌نامی بر او قیام کرده اما یکی از تخم و ترکه‌ی جمشید را به جای او نشانده، پس درواقع آن‌چه به قیامِ کاوه تعبیر می‌شود، کودتایی ضدّ‌ِانقلابی برای بازگرداندنِ اوضاع به روالِ استثماریِ گذشته بوده‌است، اگر چوب به آستین‌تان نمی‌کردند، این‌قدَر هست که دست‌ِکم، به ماحصل تتبّعاتِ شما دراین زمینه اجازه‌ی انتشار نمی‌دادند و اگر هم به‌نحوی از دست‌شان در می‌رفت، به هزار وسیله می‌کوبیدندتان.]

{چنان که بر سَرِ برداشت‌های من از حافظ، استادانِ شاخ‌پشمیِ فرهنگستانیِ رژیم، درکمالِ وقاحت رأی صادر فرمودند که مرا باید به محاکمه کشید. و بعد هم که اوضاع عوض شد، به‌کلّی جلویِ انتشارَش را گرفتند.} (این بخش، نه در مجلّه‌ی دنیای سخن و نه در فایلِ صوتی که من در اختیار دارم نبود. اما در متنی که نمی‌دانم از کجا از اینترنت پیدا کردهبودم در این بخش از متنِ سخنرانی بود. بی این که بدانم شاملو در این سخنرانی آن را گفته یا نه، دَرج کردم. سهیل قاسمی)

(ادامه‌ی نقل از مجله دنیای سخن: )

[خب! پس حقایق و واقعیات وجود دارند و آن‌جا هستند:

توی شاهنامه، توی سنگ‌نبشته‌ی بیستون، توی دیوانِ حافظ، توی کتاب‌هایی که خواندن‌شان را کفر و اِلحاد به قلم داده‌اند، توی فیلمی که سانسور اجازه‌ی دیدن‌اش را نمی‌دهد و توی هرچیزی که دولت‌ها و سانسورشان به نامِ اخلاق، به نامِ بدآموزی، به نامِ پیش‌گیری از تخریبِ اندیشه و به هزار نام و هزار بهانه‌ی دیگر سعی می‌کنند توده‌ی مردم را از مواجهه با آن مانع شوند. در هر گوشه‌ی دنیا، هر رژیمِ حاکمی که چیزی را ممنوع‌الانتشار به قلم داد، من به خودم حق می‌دهم که فکر کُنَم در کارِ آن رژیم کلَکی هست و چیزی را می‌خواهد از من پنهان کُنَد.

پاره‌یی از نظام‌ها اِعمال ِ سانسور را با این عبارت توجیه می‌کنند که: «ما نمی‌گذاریم میکرُب واردِ بدن‌مان بشود و سلامتِ فکریِ ما و مردم را مختلّ کند.» آن‌ها خودشان هم می‌دانند که مهمل می‌گویند.]

(از این‌جا، در فایلِ صوتی هست: )

سلامتِ فکریِ جامعه فقط در برخورد با اندیشه‌ی مخالف محفوظ می‌ماند. {تشویقِ حضّار} تو فقط هنگامی می‌توانی بدانی درست فکر می‌کنی که من، منطق‌ات را با اندیشه‌ی نادرستی تحریک کُنَم. من فقط موقعی می‌توانم عقیده‌ی سخیف‌ام را اصلاح کنم که تو اجازه‌ی سخن‌گفتن داشته باشی.

حرفِ مُزَخرف خریدار ندارد. پس تو که پوزه‌بند به دهانِ من می‌زنی، از درستیِ اندیشه‌ی من، از نفوذِ اندیشه‌ی من می‌ترسی. {تشویقِ حضّار}

مردم را فریب داده‌ای و نمی‌خواهی فریب‌ات آشکارشود. نگرانِ سلامتِ فکریِ جامعه هستید؟ پس چرا مانعِ اندیشه‌ی آزادَش می‌شوید؟ سلامتِ فکریِ جامعه تنها در گروِ همین واکسیناسیون بر ضدّ‌ِ خرافات و جاهلیت است که عوارض‌اش درست با نخستین تَبِ تعصّب آشکار می‌شود.

برای سلامتِ عقل، فقط آزادیِ اندیشه لازم است. آن‌ها که از شکفتگیِ فکر و تعقّل زیان می‌بینند، جلوی اندیشه‌های روشن‌گر دیوار می‌کشند و می‌کوشند توده‌های مردم، اَحکامِ فریب‌کارانه‌ی بسته‌بندی‌شده‌ی عهدِ بوقیِ آنان را به‌جای هر سخنِ بحث‌انگیزی بپذیرند و اندیشه‌های خود را بر اساسِ همان اَحکامِ قالبی که برای‌شان مفید تشخیص داده‌شده زیرسازی کنند.

توده‌یی که بدین‌سان قدرتِ خَلّاقه‌ی فکریِ خود را از دست داده باشد، برای راه‌جُستن به حقایق و شناختِ قدرتِ اجتماعیِ خویش و پیدا کردن ِ شعور و حتّا برای توجّه یافتن به حقوقِ انسانیِ خود، محتاج به فعّالیتِ فکریِ اندیش‌مندان ِ جامعه‌ی خویش است. زیرا کشفِ حقیقتی که این‌چنین در اعماقِ فریب و خدعه مدفون شده‌باشد، ریاضتی عاشقانه می‌طلبد و به‌طورِ قطع می‌باید با آزاداندیشی و فقدانِ تعصّبِ جاهلانه پشتیبانی بشود. که این هم ناگزیر درخصلتِ توده‌ی گرفتارِ چنان شرایطی نخواهد بود.

اما، ماجرای ضحّاک یا بردیا یک نمونه بود برای نشان دادنِ این اصل که حقیقت چه‌قدر آسیب‌پذیر است، و در عینِ حال، زدودنِ غبارِ فریب از رخساره‌ی حقیقت چه‌قدر مشکل است. چه‌بسا در همین تالار کسانی باشند با چنان تعصّبی نسبت به فردوسی، که مایل باشند به‌دلیلِ این حرف‌ها خِرخِره‌ی مرا بجوَند و زبان‌ام را از پسِ گردن‌ام بیرون بکشند؛ فقط به این جهت که دروغِ هزار ساله، امروز جزوِ معتقدات‌شان شده و دست‌کشیدن از آن برای‌شان غیرِ مقدور است. یا به‌آسانی مقدور نیست.

پیشینیانِ ما می‌گفتند: «آفتاب زیرِ ابر نمی‌مانَد و حقیقت سرانجام روزی گفته می‌شود.» این حکم شاید روزگاری قابلیتِ قبول داشته و پذیرفتنی بوده. اما در عصرِ ما که کوچک‌ترین خطایی می‌تواند به فاجعه‌یی عظیم مبدّل شود، به هیچ روی فرصتِ آن نیست که دست روی دست بگذاریم و بنشینیم و صبر پیش گیریم که روزی روزگاری حقیقت بر سَرِ لطف بیاید با ما و گوشه‌ی ابرویی نشان‌مان بدهد.

امروز هر یک از ما که این‌جا نشسته‌ایم، باید خودمان را به چنان دست‌مایه‌یی از تفکّرِ منطقی مسلّح کنیم که بتوانیم حقیقت را بو بکشیم و پنهان‌گاه‌اش را بی‌درنگ بیابیم.

ما در عصری زندگی می‌کنیم که جهان به اردوگاه‌های متعدّدی تقسیم شده است. در هر اردویی، بُتی بالا برده‌اند و هر اردویی به پرستشِ بتی واداشته شده. امیدوارم دوستان! که نه خودتان را به کوچه‌ی علی‌چپ بزنید، نه سخنِ مرا به گونه‌یی جز آن‌چه هست تعبیر و تفسیرکنید. اشاره‌ی من مطلقاً به بت‌سازی و بت‌پرستیِ نوبالغان نیست که مثلاً مایکل جکسنِ قرتی یا آن گاومیش! محمدعلی کلِی، کتک‌خورِ حرفه‌ئی برای‌شان به‌صورتِ خدا در می‌آید. اشاره‌ی من به بیماریی کودکانه‌تر، اسف‌انگیزتر و بسیار خجلت‌آورترِ «کیشِ شخصیت» است که اکثراً، اکثرِ مردم در سراسرِ دنیا گرفتارش هستیم. ما یی که کلّی هم ادعامان می‌شود، به قولِ قدیمی‌ها افاده‌ها طَبق طَبق، و مثلاً خودمان را مسلّح به چنان افکار و اندیشه‌های متعالی می‌دانیم که نجات‌دهنده‌یِ بشریت از یوغ ِ بَرد‌گی‌ است. (بله عذر می‌خواهم درست نخواندم.)

بله، مستقیماً به هدف می‌زنم و کیشِ شخصیت را می‌گویم. همین بت‌پرستیِ شرم‌آورِ عصرِ جدید را می‌گویم که مبتلا‌بهِ همه‌ی ما است و شده‌است نقطه‌یِ افتراق و عاملِ پراکند‌گیِ مجموعه‌یی از حُسنِ نیّت‌ها، تا هر کدام به دستِ خودمان گِردِ خودمان حصارهای تعصّب بالا ببَریم و خودمان را توش زندانی کنیم.

انسان به برگزید‌گانِ بشریت احترام می‌گذارد و از مشعلِ اندیشه‌های آن‌ها روشنی می‌گیرد. اما درست از آن لحظه که از برگزیدگانِ زمینی و اجتماعیِ خود شروع به ساختن بُتِ آسمانیِ قابلِ پرستش کُنَد، نه فقط به آن فردِ برگزیده توهین روا داشته، بلکه علی‌رغمِ نیّاتِ آن فردِ برگزیده، برخلافِ تعالیمِ آن آموزگارِ خردمند که خواسته او را از اَعماقِ تعصّب و نادانی بیرون بکشد، بارِ دیگر به اَعماقِ سیاهی و سفاهت و ابتذال و تعصّبِ جاهلانه سرنگون می‌شود. زیرا شخصیت‌پرستی، لامحاله، تعصّبِ خشک‌مغزانه و قضاوتِ دُگماتیک را به‌دنبال می‌کشد، و این، متأسفانه، بیماریِ خوف‌انگیزی است که فردِ مبتلای به آن، با دستِ خود تیشه به ریشه‌ی انسانیت می‌زند.

انسانِ خرَدگرایِ صاحب فرهنگ، چرا باید نسبت به اَفکار و باورهایِ خود تعصّب بوَرزد؟

تعصب ورزیدن، کارِ آدمِ جاهلِ بی‌تعقّلِ فاقدِ فرهنگ است: چیزی را که نمی‌تواند درباره‌اش به‌طورِ منطقی فکر کُنَد، به‌صورتِ یک اعتقادِ دربستِ پیش‌ساخته می‌پذیرد و در موردِ آن تعصب نشان می‌دهد.

 

(مجله دنیای سخن تا این قسمت از سخنرانی را منتشر کرده و مطالبِ بعدی در آن نیست.)

چوبی را بروْ نشان‌اش بده، بگو تو را این آفریده، باید روزی سه بار دوْرَش شلنگ‌تخته بزنی، هربار سیزده دفعه بگویی من دوغ ام. کارش ساخته است! برو تا چند سال بعد برگرد به‌اش بگو: خانه خراب! این حرکات که می‌کنی و این مزخرفاتی که به‌عنوانِ عبادت بلغور می‌کنی، چه معنی دارد؟ باز می‌دانید چه پیش می‌آید؟ می‌گیرد، پایِ همان چوبی که می‌پرستد درازَت می‌کند به‌عنوانِ کافرِ حَربی سرَت را گوش تا گوش می‌بُرَد! این را به‌اش می‌گوییم تعصّب. حالا بفرمایید به این بنده بگویید چرا تعصّب نشان دادنِ آن بابا جاهلانه است و تعصب نشان دادنِ ما که خودمان را صاحبِ درایت هم مثلاً فرض می‌کنیم عاقلانه است؟ چرا مالِ او جاهلانه است مالِ ما عاقلانه؟

تبلیغاتِ رژیم‌ها درست از همین خاصیت تعصب‌ورزیِ توده‌ها است که بهره‌برداری می‌کنند. دست‌ِکم برای ما ایرانی‌ها این گرفتاری بسیار محسوس است.

از نهضتِ عظیمِ تصوّف که چشم بپوشیم و دلایلِ نُضج و نفوذِ آن را استثنا کنیم، به عللِ متعددی که یک خفقانِ سنّتیِ دو هزار و پانصد ساله را بر قلمروِ موسوم به ایران تحمیل کرده، اندیشمندانِ وطنِ ما که ازقضا تعدادشان چندان هم کم نبوده، هرگز به‌درستی نتوانسته‌اند پاک و ناپاک و شایست و ناشایست و درست و نادرستِ افکار و عقاید را، چنان که باید، با جامعه در میان نهند. توده که غافل و نادان و بی‌سواد ماند و تعصّبِ جاهلانه کورَش کرد، اندیشه و فرهنگ هم از پویایی می‌افتد. و توی لاکِ خودش محبوس می‌شود و درنتیجه، تبلیغات‌چی‌های حرفه‌ئی، می‌توانند هر اندیشه‌ئی را بر زمینه‌ی تعصّبِ عامه قابلِ پذیرش کنند. وقتی لقبِ جبّارِ آدم‌خواری مثلِ «شاه صفی» را بگذارند «ظِلّ‌الله»، یارویی که همه‌ی فکر و ذکرَش الله است چه کار کند؟ خب می‌پذیرد که این سایه‌ی خداست دیگر!

نمونه می‌دهم: یکی از پرشکوه‌ترین مبارزاتی که طیِ آن ملّتی توانسته تمامِ فرهنگ‌اش را به میدان بیاورد و به پشتوانه‌ی آن پوزه‌ی اشغال‌گران را به خاک بمالد، نهضتِ تصوّف در ایران بوده. همه می‌دانیم که ایرانی‌ها فریبِ دَرِ باغِ سبزی را خوردند که عرب‌ها با شعارِ مساوات و عدل و انصاف به آن‌ها نشان دادند. بحران‌های اجتماعیِ ایران هم به این فریب‌خوارگی تحرّکِ بیشتری بخشید؛ تا آن‌جا که می‌شود گفت دفاعی از کشور صورت نگرفت و دروازه‌ها از درون به روی مهاجمان گشوده‌شد.

اما اعراب با ورود به ایران شعارهای خودشان را فراموش کردند و روشی با ما در پیش گرفتند که فی‌الواقع رفتارِ فاتح با مغلوب و خواجه با بَرده بود. کارِ عربِ صحراگرد در ایران به جایی رسید که وقتی پیاده بود، ایرانی حق نداشت سوار اسب یا قاطر خودش شود. وقاحت‌اش به آن‌جا رسید که بگوید اگر سگ و خوک و ایرانی از جلوی نمازخانه بگذرد، نمازِ عرب باطل می‌شود. باید دوباره نماز بخوانَد. لابد باید دوباره وضو بگیرد!

عربِ بیابان‌گردِ بی‌فرهنگِ لات، به ملّتی که فرهنگی عمیق داشت و به مظاهرِ هنری خود به‌شدّت دل‌بسته بود، گفت موسیقی حرام است. شعر مکروه است. رقص معصیت است. هنرهای تجسمی، نقاشی حجّاری چهره‌سازی پیکرتراشی، کفرِ محض است. اما ایرانی با همه‌ی فرهنگ‌اش به پا خاست و در برابرِ این تحریم ایستاد و به جنگِ آن رفت؛ و بر بنیادِ همان دینی که هر گونه تجلّیِ ذوق و فرهنگ و هنر را به آن صورتِ فجیع منع کرده‌بود، نهضتِ تصوّف را تراشید.  عاشقانه‌ترین شعرِ جسمی و زمینی را و موسیقی را و رقص را در قالبِ قول و سماع به خانقاه‌ها آورد.

زیباترین معماری را به‌عنوانِ معماریِ اسلامی ارائه داد و گنبدهایی بالای این مسجد و آن مزار به وجود آورد که رنگ بر آن‌ها موسیقیِ منجمد است و طرح‌ها و نقش‌های آن به‌حقیقت تجلّیِ عقده‌ی ممنوعه و سرکوفته‌ی رقص است. شما نگاهی به این طرحِ اسلیمی بیندازید ببینید چه را برایتان به رقص درمی‌آورد. این نهضت نه فقط فرهنگِ ایرانی را نجات بخشید، بلکه تمامیِ احساساتِ ملّی و ضدّ‌ِ عربیِ ایرانی را از طریقِ عناصر و اَشکالِ نمادین همچون متلکی به خورجینِ هنرِ اسلامی چپاند.

نقوشِ هنرهای اسلامیِ ایران، از یک لحاظ به‌راستی قابلِ مطالعه است. مثلاً طرحِ موسوم به «بُتّه‌جقّه»، همان سرو است. سروی که از فراسوهای آیینِ زرتشت می‌آید و برای ایرانیان درختِ مقدّس بوده. به‌نشانه‌ی جاودانگی و سرسبزیِ ابدی. که لابد ردیف‌های آن را در کنده‌کاری‌های تخت جمشید می‌بینید. قوس‌ها و دوایرِ طرحِ معروف به اسلیمی نیز، اگر از من بپرسید، می‌گویم همان انار، میوه‌ی مقدّسِ زرتشتی است که استیلیزه شده، گل‌اش به شعله‌های آتش می‌مانَد که یادآورِ آتشکده‌ها است؛ و سرَش به تاجِ کیانی.

حقیقتِ تلخ‌تری بوده انگار توی این. این دستگاهِ پیچیده‌ئی که مغزِ ما ست، اگر نیاموزد، اگر یاد نگیرد، تمرین نکند؛ به دو پولِ سیاه نمی‌ارزد. اگر آدمی‌زاد توی جنگل اگر با گُرگ‌ها بزرگ شود، نه مغزَش به دادَش خواهد رسید، نه حتّا قوّه‌ی ناطقه‌اش را می‌تواند کشف کند. با جاهای دیگر کار ندارم، در ایرانِ خودمان، توده‌ی ملّتِ ما در تمامِ طولِ تاریخ‌اش امکانِ تعقّل، امکانِ تفکّر، امکانِ به‌کار گرفتنِ آن چیزی را که به‌اش می‌گویند مغز؛ نداشته. نگذاشتند. البته این که در تاریخِ ملّتی نوابغی چون خوارزمی، خیام، حافظ، بیرونی، ابنِ سینا و دیگران به ظهور برسند، یک مطلبِ دیگر است. اوّلاً این که خوارزمی و خیّام و امثالهم، نمی‌توانسته‌اند انقلابی اجتماعی را طرح بریزند یا به پیش برانند. و دانش‌شان هم چیزی نبوده که به کارِ توده بیاید. و همان بهتر! تازه غولی چون حافظ هم که به اعتقادِ من تاجِ سَرِ همه‌ی شاعرانِ همه‌ی زبان‌ها در همه‌ی زمان‌ها است، وقتی در دست‌رسِ توده قرار گرفت، سرنوشت‌اش واقعاً چه می‌شود جز این که «ای حافظِ شیرازی ما را نظر اندازی!»

من نمی‌گویم توده‌ی ملّتِ ما قاصر است یا مقصّر است. اما تاریخِ ما نشان می‌دهد که این توده، حافظه‌ی تاریخی ندارد. چند سال پیش، می‌رود با آن رسوایی آن خانواده را از مملکت می‌ریزد بیرون، بعد درست سه سال بعدش، برایش تظاهراتِ خاموش راه می‌اندازد. اتوموبیلِ با چراغِ (چه می‌دانم) روشن!

این ملّت حافظه‌ی تاریخی نداشته. حافظه‌ی دسته‌جمعی نداشته. هیچ‌گاه از تجربیاتِ عینی – اجتماعی‌اش چیزی نیاموخته و هیچ‌گاه از آن بهره‌ئی نگرفته و در نتیجه، هر جا کارد به استخوانش رسیده، روی پهلویش غلتیده. از یک ابتذال به یک ابتذالِ دیگر. و این را قبول ندارد که هر گاه حرکتی در جهتِ پیشرفتی داشته، سرِ خودش را کلاه گذاشته!

من متخصّصِ انقلاب نیستم، ولی هیچ‌وقت چشم‌ام از انقلابِ خود‌انگیخته آب نخورده. انقلابِ خود‌انگیخته یعنی این که توی گاودانیِ (تیغ؟) خوابیدی! {واژه را ندانستم. توضیحی در باره‌ی این مَثَل داد که در اثرِ صدای خنده و تشویقِ حضّار در نوار به‌درستی نیفتاده و نتوانستم به‌درستی بفهمم. انقدر گاوها می‌پرند که…} انقلابِ خودانگیخته مثلِ ارتشِ بی فرمانده؛ بیش‌تر به دردِ شکست‌خوردن و برای اِشغال‌شدن، گزک به دستِ دشمن دادن می‌خورَد تا شکست دادن و دمار از روزگارِ دشمن برآوردن. ملّتی که حافظه‌ی تاریخی ندارد، انقلاب‌اش به هر اندازه هم که از لحاظِ مَقطَعی، شکوه‌مند یا چیزی از این قبیل توصیف شود، در نهایت به آن صورتی درمی‌آید که عرض شد. یعنی در نهایتِ امر، چیزی ارتجاعی ازآب در می‌آید. یعنی عملی خلّاق صورت نخواهد داد.

در برابرِ بی‌دادِ مُغ‌ها و روحانیانِ زردشتی، که تسمه از گُرده‌اش کشیده‌اند، فریبِ عرب‌ها را می‌خورَد. دروازه‌ها را به‌روی‌شان بازمی‌کُنَد، و دویست سال بعد که از فشارِ عرب به ستوه آمد و نهضتِ تصوّف را به راه انداخت، دوباره فیل‌اش یادِ هندوستان می‌کُنَد و عناصِرِ زردشتی را که با آن‌همه خشونت ریخته دور، می‌کَشد جلو و از شباهتِ جقّه‌ی انار به تاجِ کیانی، برای سوزاندنِ دماغِ عرب‌ها طرحِ اسلیمی می‌آفریند. هنرَش پیش می‌رود، ولی جامعه در عمل واپس‌گرایی می‌کُنَد.

شاه اسماعیل به دلایلِ سیاسی می‌افتد وسط که مملکت را شیعه کُنَد. کاری که فرض کنیم از لحاظِ سیاسی بسیار بسیار خوب است، زیرا کشور را از اضمحلال نجات می‌دهد. (مثلاً در مقابلِ عثمانی) ولی این کار به چه بهایی تمام می‌شود؟ به قیمتِ از دست رفتنِ فرهنگ و هنر و دانش در ایران. و از آن جمله به بهای جانِ حدودِ نیم میلیون نفر آدمی‌زاد فقط در آذربایجان که حاضر به قبولِ مذهبِ جدید نیستند و نمی‌خواهند دست از سُنّی‌گری بردارند و به‌خاطرِ گُلِ رویِ آقای شاه اسماعیل، توی اذان‌شان بگویند: «علیً ولی اللّه». اما همین توده که از ترسِ شمشیر شیعه شد یا تظاهر به شیعه‌گری کرد، درست چند سال بعد به‌کلی موضوع را از یاد می‌بَرَد و چنان تعصّبی جانشینِ حافظه‌ی تاریخی‌اش می‌شود که بیا و تماشاکن! حتّا قبول می‌کُنَد که اگر پنج تا سنّی بکُشد یک‌راست می‌رود بهشت!

به شاه‌اش که ضمناً ریاستِ مذهبی هم دارد و لقب‌اش را هم گذاشته بود کَلبِ آستانِ علی، (سگِ آستانِ علی) می‌گوید مُرشدِ کلّ؛ و در رکاب‌اش برای اعتلای دین شمشیرمی‌زند و جهان‌گیری می‌کُنَد. (آخوندها اسمِ خودشان را گذاشته بودند نماینده‌ی خدا بر زمین، آیت‌الله؛) حال آن که جلوی چشم‌اش، مرشدِ کل شب و روزَش به میْ‌گساری می‌گذرد، (سه روز آمد، افتاده بوده رویِ پلِ سی‌و‌سه‌پل، و کسی جرئت نمی‌کرد بروَد ببیند این زنده است یا مرده! مرشدِ کل، از زورِ مستی! رفته بوده جلفا، عشق!) شب و روزش به مستی می‌گذرد و برای دست یافتن به زنِ شرعیِ پادشاهِ فلان کشور، خاکِ آن کشور به توبره می‌کُنَد!

برگردیم به مطالب‌مان:

باری! نقّاشی و رقص و موسیقی و شعر، دست به دستِ هم داد و دُرست از قلبِ مراکزِ اسلامی، از میانِ خانقاه‌ها به تپش درآمد و غریوِ این فرهنگِ سرشار از زیبایی، حتّا در قصورِ خلفایِ ظاهراً مسلمان هم طنین افکند. تا این‌جا رهبریِ مقاومت و مبارزه، با متفکّران و آزاداندیشان بود و علی‌رغمِ دربارِ خُلَفا که با شدّت و حِدّت به صوفی‌کُشی و قلع و قمعِ صوفیانِ سرکش پرداخته بود، تصوّف تا آن‌جا نفوذ پیدا کرد که خانقاه‌ها عملاً به‌صورتِ مراکزِ اصلیِ مذهب درآمد.

متأسفانه این‌جا مجال‌اش نیست که نشان بدهم اسلامِ عرَبی چه بوده و اسلامی که تصوّفِ ایرانی ازش ساخت چه. امّا می‌توانم نکته‌ی کوتاهی از مُعتقداتِ یکی از سرانِ صوفیه را نقل کنم، که مشت نمونه‌ی خروار است:

صوفیان گِرد آمده بودند در خانقاه، و از بیرون بانگِ اذان برخاست که «اللهُ اکبر» (بزرگ است خدا). شیخ سَری جنبانید و گفت: و اَنَا اکبرُ مِنهُ. (من از او بزرگ‌تر ام)

اما کارِ تصوّف به کجا کشید؟ هیچ! پس از آن که نقشِ سیاسی اجتماعیِ خودَش را به انجام رساند، پادشاهانِ ایران آن را از درون‌مایه‌ی فرهنگی و ملّی‌اش خالی کردند و به‌صورتِ پفیوزی و مفت‌خوری و درویش‌مَسلکی درَش آوردند و ازَش یک آلتِ مُعَطّله ساختند تا بی‌مزاحم‌تر، بتوانند به نوکری و سرسپرد‌گیِ دربارِ خُلفای عرب افتخار کنند و خونِ وطن‌خواهان و استقلال‌طلبان را بریزند. البته این طرحی اِجمالی و فشرده بود که دادم؛ و بعید نیست پاره‌یی برداشت‌هایم هم نادرست هم باشد. این طرح را دادم تا بتوانم بگویم که آن نهضتِ عظیم، چه بود و چه شد.

اما بعدها که مورّخانِ مغرضِ قلم‌به‌مُزد، به‌اقتضای سیاست‌های روز گفتند: تصوّف از همان اوّل چیزی جز مفت‌خوری و گدا‌مَنشی و درویش‌مسلکی نبوده، ما این حکم را هم به‌مثلِ وَحیِ مُنزَل پذیرفتیم.

اگر گفته‌اند انوشیروانِ آدم‌کُشِ دودوزه‌بازِ فرصت‌طلب، مَظهرِ عدل و انصاف بوده، این حکم را هم مانندِ وحیِ مُنزَل پذیرفته‌ایم و اگر فردوسی اشتباه کرده یا ریگی به کفش داشته و اسطوره‌ی ضحاک را به آن صورت جازده، حتّا طبقه‌ی تحصیل‌کرده و مشتاقِ حقیقتِ ما نیز حُکمِ او را مِثلِ وحیِ مُنزَل پذیرفته‌اند.

من موضوعِ قضاوتِ نادرست درباره‌ی نهضتِ تصوّف یا اسطوره‌ی ضحاک را به‌عنوانِ دو نمونه‌ی تاریخی مطرح کردم تا به شما دوستانِ عزیز نشان بدهم که حقیقت چه‌قدر آسیب‌پذیر است. این نمونه‌ها را آوردم تا آگاه باشید چه حرام‌زاده‌هایی بر سَرِ راهِ قضاوت‌ها و برداشت‌های ما نشسته‌اند که می‌توانند به افسونی دوشاب را دوغ و سفید را سیاه جلوه دهند و بوقلمونِ رنگ‌کرده را جایِ قناری به ما قالب کنند. این نمونه‌ها را آوردم تا چنان‌که در ابتدایِ عرایض‌ام گفتم، زمینه‌ئی باشد برای آن که به دل‌نگرانی‌هایم بپردازم. نگرانی‌های جان‌گَزایی که از فردا، از آینده، روح‌ام را می‌خراشد و ارّه به استخوان‌هایم می‌کشد.

حالا که این زمینه را به وجود آوردم، می‌توانم به شما بگویم که در شرایطِ درون‌مرزی، اگر برای روشن‌فکرانِ جامعه کوچک‌ترین امکانِ عمل کردن به رسالتِ اجتماعی و انسانی وجود ندارد، از شما که طبقه‌ی تحصیل‌کرده و آگاهِ جامعه هستید و این بخت‌یاری را هم داشته‌اید که چندگاهی دور از دست‌رسِ اختناق به خودآموزی بپردازید، هرگز پذیرفته نیست که هر حُکمی و هر ایسمی را وحیِ مُنزَل تلقی کنید و نسنجیده و اندیشه‌ناکرده، هر حکمِ پیش‌ساخته‌ئی را بپذیرید.

{تشویقِ ممتدّ‌ِ حضّار}

این امکان برای شما وجود دارد که چند صباحی از نعمتِ آزادانه اندیشیدن برخوردار باشید، پس، از این امکان تا آن‌جا که فرصت دارید سود بجویید.

اگر از یک دانش‌جوی دانش‌گاه‌های ایران این سخن پذیرفتنی باشد که در شرایطِ ناساز مجبور به قبولِ احکامی می‌شود که ظاهرِ شُسته‌رُفته‌یی داشته و وسیله‌یی برای سنجیدنِ لَنگی‌های این احکام دراختیارَش نبوده، باری چنین سخنی از هیچ‌یکِ شما پذیرفته نیست.

برای شما مجالِ بحث و جدَل هست. شما به این بحث‌و‌جدل‌ها، به بده‌بستان‌های فکری، محتاج اید. موظف‌اید. ناچار اید، زیرا حیاتِ فردای ما به‌اش بستگی دارد. چرا که فردا دوباره اگر تو اشتباه کنی، سلامت و هستیِ مرا به خطر می‌اندازی و اگر من به غلط بروم، تو را به بی‌راهه می‌کشم.

خطرِ کم دانستن از خطرِ ندانستن بسیار بیش‌تر است. واقعاً راست می‌گفتند قدیمی‌هایِ ما که «نیمه‌حکیم، بلایِ جان است، نیمه‌فقیه، بلایِ ایمان»! ناآگاهیِ توده، خودش خطرِ بالقوّه هست، چون ناگهان می‌جنبد و بی‌فکر و بی‌هدف دست به عمل می‌زند؛ اما اگر تو نتوانی درست اندیشه کُنی، آن خطرِ بالقوّه، به یک فاجعه مبدّل می‌شود.

شما باید درهر لحظه، خودتان را به محاکمه بکشید که: آیا واقعاً آن‌چه می‌گویم و می‌کُنَم درست است؟ آیا می‌توانم بی هیچ نگرانی و دغدغه‌یی ادّعا کنم که اگر از شرافتِ انسانیِ خودم بخواهم ضامنِ صحّتِ اندیشه‌ها و برداشت‌های من بشود، بی لحظه‌یی تردید این ضمانت را خواهد پذیرفت؟ شما حق ندارید کم بدانید، حق ندارید بلغزید، حق ندارید اشتباه کنید، زیرا فقط دیوانه‌ها می‌توانند توهّمات‌شان را حقیقتِ صِرف تلقّی کنند و از احتمالِ اشتباه هم کَک‌شان نگَزد.

حرفِ آخرَم را بگویم: شما حق ندارید به هیچ‌یک از اَحکام و آیه‌هایی که از گذشته به امروز رسیده و چشم‌بسته آن‌ها را پذیرفته‌اید، ایمان داشته باشید. ایمانِ بی‌مطالعه، سدّ‌ِ راهِ تعالیِ بشری است. فقط فریب و دروغ است که از اَتباعِ خود ایمانِ مطلق می‌طلبد و به آن‌ها تلقین می‌کند که اگر شک آوردی، روی‌ات سیاه می‌شود. چرا که تنها و تنها شکّ است که آدمی را به حقیقت می‌رساند. انسانِ متعهّدِ حقیقت‌جو، هیچ دُگمی، هیچ فرمولی، هیچ آیه‌ئی را نمی‌پذیرد، مگر این که نخست در آن تعقّل کند؛ آن را در کارگاهِ عقل و منطق بسنجد، و هنگامی به آن معتقد شود که حقّانیت‌اش را با دلایلِ مُتقَنِ علمی و منطقی دریابد. وقتی منطقِ دیالکتیکی مرا مُجاب کرده باشد که آبِ دو تا رودخانه نمی‌تواند مرا به یک‌سان تَر کُنَد، من حق دارم به تجربه‌های تاریخی نیز شک کُنَم؛ مگر این که شرایطِ پیروزیِ فلان تجربه‌ی تاریخی، سرِ مویی با شرایطِ جامعه‌ی من تفاوت نکُنَد.

کوتاه‌ترین فاصله‌ی میانِ دو نقطه، بله! خطّ‌ِ راست است. اما در هندسه به ما آموخته‌اند که همین نکته‌ی از‌آفتاب‌روشن‌تر هم تا به‌طورِ علمی اثبات نشود، قابلِ اعتنا نمی‌تواند باشد.

و ما در همان حال به مُهمَلاتی ایمان می‌آوریم که تنها اگر ذرّه‌یی به چشمِ عقل در آن نگاه کنیم، از سفاهتِ خودمان به خنده می‌افتیم.

یک نگاهی به اَدیانِ موجود جهان بیَندازید:

اعتقاد و ایمانِ دینی و مذهبی، از بت‌پرستی بگیریم بیاییم تا دینِ موسا و بودیسم و آیینِ زرتشت و مسیحیت و چه و چه، معمولا مثلِ یک صندوق‌چه‌ی دَربسته، به‌طورِ ارثی از والدین به فرزند منتقل می‌شود. به احتمالِ قریب به یقین، همه‌ی ما که زیرِ این سقف جمع شده‌ایم، اگر اهلِ مذهب ایم، به مذهبی هستیم که والدین‌مان داشته‌اند. البته این‌جا صحبت از مَذهب است نه دین. دین، تنه‌ی اصلی و نخستین است. در مقاطعی از تاریخ، دین، به دلایلِ مختلف گرفتارِ انشعاب می‌شود و مذاهب شاخه‌وار از آن می‌رویَد و جداسَری پیش می‌گیرد. گویا دینِ اسلام هفتاد و چند شاخه یا مذهب داشته که امروز به صد و سی و چهل تا رسیده.

هر مذهبی هم طبعاً برای خودش یک جامعه‌ی روحانیت دارد. افرادِ جامعه‌ی روحانیتِ هر مذهبی هم لامحاله معتقد اند که تنها مذهبِ ایشان بر‌حقّ است و باقیِ مذاهبِ دیگر و ادیانِ دیگر کُفر اند و غلطِ زیادی می‌کنند. این هم قبول. چون اگر چنین اعتقادی نداشته باشند، خب باید بروند یک مذهبِ دیگری اختیارکنند!

حالا ما یک لحظه مذاهبِ موجودِ جهان را رویِ زمین در دعوایِ کفر و دین باقی بگذاریم، خودمان اوج بگیریم و از بیرون، از آن بالا، نگاهی به این مذاهب بیَندازیم:

مسیحی (با کاتولیک و پروتستان و اِنجیلی و کواکر و گریگوری و ارتودکس‌اش کاری ندارم، چون این‌ها از مقوله‌ی جنگِ داخلی است)، مسلمان (با سنّی و شیعه و حنفی و حنبلی و مذاهب دیگرِ اسلام هم کاری نداریم)، بودایی (با شینتو و کنفوسیوسی و دائویی و این‌ها هم کاری نداریم) برَهمایی، زردشتی، مهری، مانَوی، بت‌پرست، آفتاب‌پرست، آتش‌پرست، شیطان‌پرست، گاو‌پرست، یهودی…؛ و همه با این اعتقاد که فقط مذهبِ من بَر‌حق است.

خوب ما که رفته‌ایم و از آن بالا نگاه می‌کنیم، برای‌مان یک سوآل مطرح می‌شود:

بالاخره همه‌ی این‌ها که نمی‌توانند بر‌حق باشند. عقل حکم می‌کند که فقط یکی از این همه بر‌حق باشد. (حالا اگر باشد!) منظورِ من البته فقط یک مثال است و در مَثَل هم مناقشه نیست. من هم در مَقامی نیستم که به حق و ناحق بودنِ این مذهب و آن مذهب حکم کنم، فتوا بدهم؛ اما این را می‌توانم بگویم که من به‌صِرفِ ادّعایِ آن کاهِنِ بودایی به بر‌حق بودنِ بودیسم، محال است ایمان بیاورم، چرا؟ تنها به این دلیلِ بسیار ساده که او مذهب‌اش را از طریقِ بررسیِ مذاهبِ دیگر انتخاب نکرده. برای این که مذهب‌اش به‌اش ارث رسیده و آن را بدونِ منطق و بدونِ حقّ‌ِ انتخاب پذیرفته‌است. پس هیچ جهتی ندارد ادعایَش درست باشد. بودایی‌گری‌اش را ارث برده؛ و به این دلیلِ بسیار سُست، می‌گوید دینِ بودا برحقّ است؛ پس اگر در یک خانواده‌ی بت‌پرست متولد می‌شد و بت‌پرستی را به ارث می‌بُرد، می‌گفت بت‌پرستی بر‌حقّ است. حتا اگر یک لحظه هم قبول کنیم که واقعاً بودیسم دینِ برحقّی است، باز حرفِ آن بابا یاوه است.

انسانِ ذی‌شعور فقط به چیزی اعتقاد نشان می‌دهد که خودش با تجربه‌ی منطقیِ خودش به آن دست یافته باشد. با تجربه‌ی عینی، علمی، عملی، قیاسی، فلسفی، و با دخالت دادنِ همه‌ی شرایط و امکاناتِ زمانی و مکانی.

انسان یک موجودِ متفکّرِ منطقی است و لاجَرَم باید مغرورتر از آن باشد که احکامِ بسته‌بندی‌شده را بی دخالتِ مستقیمِ تعقّلِ خود بپذیرد. پذیرفتنِ احکام و تعصّب ورزیدن بر سرِ آن‌ها، توهین به شرفِ انسان‌بودن است.

متأسّفانه باید قبول کرد که ما بسیاری چیزها را پذیرفته‌ایم فقط به این جهت که یک لحظه نرفته‌ایم از بیرون، از آن بالا به‌اش نگاه کنیم.

جنگ و جدَل‌های عقیدتی فقط بر سَرِ این راه می‌افتد که هیچ‌یک از طرفینِ دعوا طالبِ رسیدن به حقیقت نیست. فقط می‌خواهد عقیده‌ی سخیف‌اش را به کُرسی بنشانَد. و چنین جنگ و مرافعه‌یی درست به همین سبب حقیر و بی ارزش و اعتبار و خاله‌زنَکی و وَهن آمیز و در نهایتِ امر، مأیوس‌کننده است.

داریم تلفنی با ولایت صحبت می‌کنیم، طرف می‌گوید هشتِ صبح است و من می‌گویم هشتِ شب است و هر دو هم راست می‌گوییم. اما دعوامان می‌شود، چرا که یک‌دیگر را به دروغ‌گویی متهم می‌کنیم. او از پنجره بیرون را نگاه می‌کند و بر سَرِ من فریاد می‌زند: با این آفتابی که می‌درخشد چه‌طور به خودت اجازه می‌دهی مرا دست بیَندازی و دروغی به این گُندگی بگویی؟ من هم از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم و دادَم در می آید که: یاللعجب! ببین حرام‌زاده چه‌جوری دارد مرا ریش‌خند می‌کُنَد! و جنگِ حیدری نعمتی شروع می‌شود. در صورتی که هیچ‌کدام‌مان دروغ‌گو نیستیم. فقط کوتاه‌بین ایم، فقط شرایطِ هم را درک نمی‌کنیم، دانش و تیزبینی نداریم و شرایطِ زمانی و مکانی را در استنتاجات و برداشت‌های سطحی‌ئی که داریم دخالت نمی‌دهیم.

آیا این توهین به منزلتِ انسان نیست که این چیزِ شگفت‌انگیز، این اسبابِ موسوم به مغز و سیستمِ فکری، فقط و فقط بر عَرصه‌یِ خاک، در تملّکِ او ست، و آن وقت گوسفندوار به دنبالِ اَحکامِ غالباً بیمارگونه‌یی می‌افتد و این مُفَکِّره‌ی زیبای غرورآفرین را بلااستفاده می‌گذارد و ازَش آلتِ مُعَطَّله می‌سازد؟

کوتاه کنم:

بر اَعماقِ اجتماع حرَجی نیست اگر چنین و چنان بیَندیشد یا چنین و چنان عمل کُنَد؛ اما بر قشرِ دانش‌آموخته‌ی نگرانِ سرنوشتِ خود و جامعه، بر صاحبانِ مغزهای قادر به تفکّر، حرَج هست. بر آن دانش‌جوی محروم از آزادی که امکانِ بحث و جست‌و‌جو به‌اش نمی‌دهند، حرَجی نیست، اما بر شما که از امکانِ تفحّص و مباحثه و بِده‌بِستان‌های فکری برخوردار اید، حَرَج هست. به‌ویژه که شما کناره‌جویی نمی‌کنید، «به‌من‌چه» نمی‌گویید، مردمی کوشایید و مسئولیت می‌پذیرید. پس بر شما است به‌جای جامعه‌یی که امکانِ تفکّرِ منطقی ازش سلب شده‌است، عمیقاً (به‌جایِ آن جامعه،) شما منطقی فکر کنید.

خب: آن پرسشِ نگران‌کننده‌ی من که اوّلِ عرایض‌ام خدمت‌تان گفتم این است:

شما جوان‌ها که مَردُمی شریف اید، از سرشتی ویژه اید، دربندِ نام و نان نیستید، تنها سود و سلامتِ جامعه را می‌خواهید و جان در سَرِ عقیده می‌کنید، کجای کار اید؟ چه برنامه‌یی دردست دارید؟ چه می‌خواهید بکنید؟

کسی به این پرسشِ دردناکِ من پاسخی نداده‌است؛ شما به خودتان چه جوابی می‌دهید؟

اگر دلِ کوچک‌تان نمی‌شکند، من خود بگویم. گمان کنم جواب این باشد که: چو فردا شود فکرِ فردا کنیم. فقط برای‌تان متأسّف ام!

از این سوآل‌ام می‌گذرم و سوآل ِ دیگری، سوآلِ نَرم‌تری مطرح می‌کُنم:

فردا چه می‌باید بکُنید؟ آیا شما از خود چیزی ساخته‌اید که فردا به کاری بیاید؟ با نظری انتقادی در خود نگاه کرده‌اید که ببینید زیرسازیِ فکری‌تان در چه حال است؟

بسیاری از فرزندانِ ملّتِ ما که در خارج از کشور تحصیل می‌کُنند، هنگامِ خروج از ایران به دو دلیلِ کاملاً روشن، زیرساختِ فکریِ سالم ندارند. نخست به این دلیل که اصولاً در سنینی نیستند که مسائلِ فرهنگی و هویتِ ملّی برای‌شان مطرح بوده باشد یا از شرایطِ اجتماعیِ وطن‌مان آگاهی‌های لازم به دست آورده‌باشند؛ و دوم به این دلیل که اگر هم به این مسائل توجّهی نشان می‌داده‌اند، فضای سیاسیِ کشور فضایی نبوده‌است که در آن آزادانه توانسته‌باشند راجع به این مسائل اندیشه و بررسی کنند. یکی این که امکانِ دست‌یابی به منابعِ چنین تحقیقات و تتبّعاتِ کارسازی درمیان نبوده، دیگر این که آمارها و اطلاعاتی که در دست‌رس گذاشته می‌شود، مطلقا قابلِ اعتماد نیست.

به‌قولی دروغ بر سه نوع است: دروغِ کوچولو، دروغِ بزرگ، آمار!

حتّا جامعه‌شناسانِ ما از حقایقِ جامعه‌مان آگاهی‌های درستی ندارند.

پس کاملاً طبیعی است که غالبِ جوانانِ ما هنگامِ خروج از کشور، مانندِ تَرکه‌ی نازکی که از درختی بچینند، هیچ ریشه‌یی با خود نداشته باشند. اگر مَنی در این سن و سال ناگزیر به جلایِ وطن شود، به‌هر‌حال ریشه‌هایَش را با خود می‌آورَد، اما دانشجوی جوان، یک قَلَمه بیش نیست. نهالِ نازکی است که تازه از درخت بُریده‌اند؛ و در این خاکِ غربت نشا کرده‌اند و ناگزیر ریشه‌یی که می‌گیرد، از این آب و خاک است. گیرم ریشه می‌کُنَد، اما در خاکی که مالِ او نیست. و فردا که به وطن برگردد ریشه‌یی با خود می‌بَرَد که بَدَلی و قلّابی است، با جغرافیای فرهنگی‌مان بی‌گانه است و با آن نمی‌خوانَد.

من از تَهِ قلب امیدوارم در این قضاوتِ خود، درست یکصدوهشتاد درجه به خطا رفته باشم. اما تا آن‌جا که با اجتماعاتِ دانش‌جوییِ خارج از کشور تماس داشته‌ام و به چشم دیده‌ام، در ایشان چندان دغدغه‌یی نسبت به این موضوعِ بسیار حسّاس احساس نکرده‌ام.

دوستانِ بسیاری را دیده‌ام که ظاهراً محیطِ ایرانی دارند. (البته به خیالِ خودشان. یعنی قرمه‌سبزی می‌خورند، با دمبک رِنگِ روحوضی می‌زنند، رقصِ باباکرم را به رقص‌های کاباره‌یی ترجیح می‌دهند، یا اگر اعتقاداتِ مذهبی دارند، نماز می‌خوانند، روزه می‌گیرند، نسبت به چگونگیِ ذِبحِ گوشتی که می‌خورند، حساسیتِ فراوانی نشان می‌دهند و پاره‌یی از آن‌ها اصلاً خوردنِ گوشت را کنار می‌گذارند و اگر نشود چادر به سرکنند، به چارقد می‌سازند. با مادرزن و برادرزن و خواهرزن و زن برادرشان زیرِ یک سقف زندگی می‌کنند) و بر این گمانِ باطل اند که چون سفره‌ی غذا را روی زمین می‌گُسترند، فرهنگِ ملی‌شان را حفظ کرده‌اند و ایرانی باقی مانده‌اند. عادت را با فرهنگ اشتباه می‌کُنند و خود را فریب می‌دهند، چون یادشان رفته‌است که آقازاده‌شان حتّا زبانِ مادری‌اش را هم بلد نیست و از فارسی احتمالاً فقط کلمه‌ی پدرسوخته را یاد گرفته؛ که معنی‌اش را هم نمی‌داند! و تازه با لهجه‌ی آمریکایی هم چیزِ فوق‌العاده هشَلهَفی از آب درمی‌آید!

من متأسفانه تحصیل‌کردگانِ جهان‌دیده‌ی بسیاری را دیده‌ام که از فردایِ کشورمان هیچ دغدغه‌یی به دل ندارند.

تحصیل‌کردگانِ زیادی را دیده‌ام که فردا چون به وطن برگردند، موجودِ بی‌گانه‌یی خواهند بود در حدّ‌ِ یک مُستشارِ خارجی؛ بی هیچ آشنایی با فرهنگِ ایرانیِ خود، بی هیچ آشنایی با تاریخِ خود، با ادبیاتِ خود، با هنرِ خود.

موجودی تک‌بُعدی و فاقدِ خلّاقیت که در بهترین شرایط، یک ماشین است و بس. دراین‌جا که وطن‌اش نیست، بی‌گانه است و در آن‌جا هم که وطن‌اش است، بی‌گانه.

رسیدن به درجه‌ی تخصّص در فلان یا بهمان رشته به هیچ‌وجه مفهوم‌اش صاحبِ فرهنگ شدن و هویتِ فرهنگی یافتن نیست. و سوآلِ آزاردهنده‌یی که مدام برای من مطرح می‌شود این است که فردا وطنِ ما به فَرد فَردِ این جوانانِ تحصیل‌کرده نیاز خواهد داشت. آیا فردا که این جوانان به وطن مراجعت کنند، تنها لیسانس و دکترا و فوق دکترا یا گواهینامه‌ی فلان یا بهمان رشته‌ی علمی که به دست آورده‌اند برای پاسخ‌گویی به آن‌همه نیازهایی که داریم کافی خواهد بود؟

به آخرِ حرف‌هایَم رسیده‌ام، پُرچانه‌گیِ من هم قطعاً خسته‌تان کرده، اما بگذارید دوستان! یک بار دیگر بر مطلبی که پیش از این گفتم برگردم:

انسان از یک فضایِ مُختَنق که رها می‌شود، با اوّلین احساسی که از آزادیِ فکر و عقیده به او دست می‌دهد به هیجان در می‌آید. و این امری است بسیار طبیعی. احساسِ این که انسان می‌تواند بدونِ وحشت از تعقیبِ مأمورانِ دست‌گاهِ تفتیشِ عقاید، با اعتماد و استقلال و اختیارِ تامّ و تمام برای خودش عقیده و نظریه‌یی اختیار کُنَد، احساسی سخت شورانگیز است. این احساس اما گاه می‌تواند باعثِ لغزش شود. این احساس اما گاه سبب می‌شود که ما بدونِ تفکّر و تعمّق، نخستین عقیده‌یی را که بر سرِ راه‌مان قرارگرفت بپذیریم؛ یعنی به طرزی مُطلَق و مجرّد و فارغ از این اندیشه که این عقیده در شرایطِ اقلیمی و فرهنگیِ ایران کاربردی هم دارد یا نه.

من باید این احتمال را قبول کنم که فلان یا بهمان عقیده را در کمالِ حُسنِ نیّت و منتها با چشمِ بسته پذیرفته‌ام، پس نباید نسبت به آن تعصّبِ خشک نشان دهم. باید این احتمال را بپذیرم که شاید دیگران نیز در شرایطی مشابهِ من، به اعتقاداتی دست یافته‌اند. پس عاقلانه نیست که با آن ها جداسَری و دشمنی ساز کُنم. زیرا نتیجه‌ی این تعصب‌ورزیدن و لجاج به‌خرج‌دادن چیزی جز شاخه‌شاخه شدن نیست، چیزی جز تجزیه شدن، خرد شدن، تفکیک شدن، ضربه‌پذیر شدن، هسته‌های پراکنده‌ی ناتوان ساختن و از واقعیت‌ها پَرت ماندن نیست.

«هرکه از ما نیست بر ما ست» شعارِ احمقانه‌یی بود که صَلا دهندگان‌اش چوب‌اش را هم خوردند. ما حق نداریم چنین طرزِ تفکّری داشته باشیم. ما حق نداریم از تئوری‌های‌مان دُگم بسازیم و به آیه‌های کتابِ سیاسی‌مان ایمانِ مذهبی پیدا کنیم و تعصّبِ جاهلانه بوَرزیم. بر ما فرض است که چیزی را که درست انگاشته‌ایم در محیطی کاملاً دموکراتیک، در فضایی آزاد از تعصباتِ {متنِ پس از این تا انتها، در فایلِ صوتی نبود و از اینترنت یافتم.} [شرم‌آورِ قشری، در جَوّی سرشار از فرزانگی که در آن تنها عقل و منطق و استدلال محترم باشد، با چیزهایی که دیگران درست انگاشته‌اند به محک بزنیم تا اگر ما در اشتباه افتاده‌ایم دیگران چراغِ راه‌مان شوند و اگر دیگران به راهِ خطا می‌روند ما از لغزش‌شان مانع شویم.

ما به جهاتِ بی‌شمار به ایجادِ یک چنین فضای آزادی برای بده‌بستانِ فکری و تفاهم متقابل نیازمندیم.

  1. هیچ‌کس نمی‌تواند ادّعا کند که من درست می‌اندیشم و دیگران غلط اند. صِرفِ داشتنِ چنین اعتقادِ خودبینانه‌یی دلیلِ حماقتِ محض است.
  2. اگر احتمالِ صحّت و حقّانیتِ اندیشه‌یی بروَد، آن اندیشه لزوماً باید تبلیغ بشود. منفرد و منزوی کردنِ چنان اندیشه‌یی بدونِ شک جنایت است.
  3. فرد فردِ ما باید بکوشیم مردمی منطقی باشیم، و چنین خصلتی جز از طریقِ بحث و گفت و شنود با صاحبانِ عقایدِ دیگر، محال است فراچنگ آید.
  4. مُعتقداتِ دگماتیکی که در باورِ انسان متحجّر شده‌است، تنها از طریقِ تبادلِ اندیشه و برخوردِ افکار است که می‌تواند به دور افکنده شود. آن که از برخوردِ فکری با دیگران طفره می‌روَد، متعصّب است و تعصّب جز جهالت و نادانی هیچ مفهومِ دیگری ندارد.
  5. حقیقت جز با اصطکاکِ دموکراتیکِ افکار آشکار نمی‌شود، و ما به‌ناگزیر باید مردمی باشیم که جز به حقیقت سر فرود نیاوریم و جز برای آن‌چه حقیقی و منطقی است، تقدّسی قائل نشویم. حتّا اگر از آسمان نازل شده باشد.

وطنِ ما فردا به افرادی با روحیاتی از این دست نیاز خواهد داشت تا نیروها بتواند یک‌کاسه بمانَد. و سوآلِ من این است:

آیا از خودتان برای فردای وطن فردِ کارآیندی می‌سازید؟

اما این سوآلی است که پاسخ‌اش فقط باید خودِ شما را مُجاب کند.

متشکرم.

(آوریل ۱۹۹0 برکلی، کالیفرنیا)

Estimated reading time: 64 دقیقه

25 دیدگاه در “متن سخنرانی احمد شاملو در دانشگاه برکلی

  1. شهربانو اورنگیان گفت:

    ضمن احترام به همه عقاید به نظرم می رسد که باید به دور از غرض ورزی سخن بگویم این سخنان انسان را با تفکر وادار می کند و بسیار ارزشمند است، ولی در مورد درستی یا نادرستی گفته ها باید مطالعه کرد و اندیشید.
    سپاس

    1. احمد گفت:

      وقتی میگن شاعر و ادیب اولین چیزی که به ذهن میاد ادبه، چقدر بی ادبانه نظرات شخصی خود را بیان می‌کرد ،شاهکار ادبی شاهنامه رو رها کرده نقد تاریخ می‌کنه ،طوری هم تاریخ را نقد می‌کنه که انگار آنجا حضور داشته ،و نظر ایشون عین واقعیته،

  2. نیما صالحی گفت:

    من درباره این سخنرانی بسیار شنیده بودم اما به لطف وب گاه شما موفق شدم سخنرانی رو به صورت کامل بخوانم و بشنوم. چند نکته درباره این سخنرانی به نظرم قابل توجه است:
    1- شاملو به واسطه این سخنرانی مغضوب گروه های بسیار شد. از مذهبی ها گرفته تا طرافداران شاهنشاهی باستانی ایرانی و … اما در تمامی این متن من سخن گزافه و توهین آمیزی ندیدم که این گونه باعث برافروختن عده ای شده است. مگر آنکه همه این گروه هایی که از این سخنرانی بر آشفته اند انسان هایی متعصب در خود داشته باشند!
    2- فردی که در تمام این سخنرانی داد می زند: «آی مردم این منم احمد شاملو؛ من را هم به حکم عقل نقد کنید» آیا این فرد می تواند فردی بی دانش و جهت داری باشد؟
    3- متاسفانه مردم سرزمین ما هنوز در گیر و دار تعصبات این وری و آن وری اسیر شده اند و حاضر هم نیستند از این تعصبات دست بکشند.
    4- در تاریخ ادب ایران زمین «تاریخ بیهقی» از معدود متونی است که احتمال می رود روایت درست و فارق از تعصبی از وقایع داشته است(تاکید می کنم احتمال می رود). در همین اثر هم ابوالفضل بیهقی از میزابنویسانی که سعی در جعل تاریخ برای منافع خود و یا برای چاپلوسی حاکمان دارند می نالد و قصه بوسهل زوزنی از این دست است. پس اگر شاملو نقدی بر متون ادبی وارد می کند از راه تحقیق است حال ممکن است سخنش نقد پذیر هم باشد اما حداقل منفعتی که برای من به عنوان انسان اندیشنده دارد این است می فهمم شاید تاریخ آن گونه هم که می گویند برای من روایت نشده باشد.
    5- سخن پایانی در عصر شبکه های اجتماعی که آبستان برساختن واقعیت های عجیب و غریب از انسان ها و رویدادهای تاریخی به راحتی می توان با دستکاری های تکنیکی و یا با تکیه بر آرا افراد مشهور و کم مایه و گاه بی مایه اذهان مردم را فریب داد. فرد خردمند آن است که به همین روایت ها هم شک کند و خود در پی کشف حقیقت برود. یکی از همین روایت ها که اکنون در شبکه های اجتماعی به شدت دست به دست می شود گفتار و رفتار توهین آمیز شاملو در همین سخنرانی است که فقط با خواندن و شنیدن متن سخنرانی می توان فهمید که همه این حرف ها و اتهام ها به شاملو یاوه ای بیش نیست.

    1. ستیغ گفت:

      این پیغام شما من را بسیار خوشحال کرد. با گفته های شما موافقم و خیلی خوشحالم که دوستی چون شما یافتم. با احترام. سهیل قاسمی

      1. نیما صالحی گفت:

        من هم از شما بی اندازه سپاسگزارم. هم به خاطر بینش والای هم به خاطر مطالب خوب وب گاه تان

    2. محمد گفت:

      سلام ، این واقعیت ، قابل انکار نیست که : « تاریخ را ، فاتحان می نویسند . » پس نباید نظرات و ادعاهای تاریخ نویسان را بدون تردید و شک ، به راحتی پذیرفت . این نکته مهم ، در باره تاریخ معاصر ایران یا هر کشور دیگری نیز ، صدق می‌کند . هر چه به گذشته دورتری نظر می کنیم ، حجم تحریف ها و دروغ و نیرنگ ها ، افزایش می یابد . ☀️☀️☀️

    3. اریو برزن گفت:

      اندیشیدن و باور ها وسنتها رابه چالش کشیدن تنها راه رسیدن به راه درست است ممکن است استاد شاملو هم دچار اشتباه شده باشد اما بهترین پیام او نداشتن تعصب و پیدا کردن راه راست است که مهم است سپاس

  3. محسن حمیدی گفت:

    آنقدر تاثیر گذار بود برایم که نمیدانم چه بگویم یا چه بنویسم، تنها میدانم باید بیاندیشم، بیاندیشم و بیاندیشم.
    این چند جمله را هم برای این نوشتم که حداقل حقی که به گردنم افکنده دوست، بجا آورم و در پاسخ این سوال که چه به جا گذاشته ای؟ بگویم در این مقال، آنچه فهمیده ام را، اندیشیدن را

    1. شیرین دخت سلکی گفت:

      درود
      و .د به تاریخ بسیار دور و بویژه اساطیر کار یک نفر نیست. اسطوره شناسان و مورخان باید ورود کنند.
      شاهنامه معجونی از تخیل و تاریخ و فرهنگ است قطعا نبایدمنطبق با تاریخ باشد.
      ضحاک هر که می خواهد زاشد، مهم نیست برای فردوسی او سمبلی از بیگانه . و سیطره اش بر ایران است. مغز زندگان را خوردن اشاره به جوان کشی و نخبه کشی است.
      و اما آزادی اندیشه و وصف اوضاع سیاستمدان و حکام در سخنان شاملو را تا حدی قبول دارم. در نهایت شاملو در شعرش جلوه دارد نه در همه علوم انسانی و نه در یک سخنرانی…
      ممنون از بارگذاری متن فوق

  4. آرا منتظری گفت:

    بالاخره همانطور که معنی انسان از فراموشی است، اغلب انسان ها اعمال و افکار دیروز هم به دقت یادش نیست چه برسد به اتفاقات رویداده در دوران باستان و درازنای تاریخ. اما اینکه شاملو می گوید سنگ نبشته ها، مکتوبات و نقل های دیرینه، تحریف شده است (تا حدودی نکته درستی است و بعد گذشته سالیان بسیار بسیار دراز، اتفاقی اجتناب ناپذیر و تکذیب آن عاقلانه نیست) ولی اینکه ایشان گمان ها و تحلیل های خود که بر پایه دیدگاه چپ گرایانه اش استوار است را به عنوان خبر تاریخی مطرح کند، به هیچ عنوان خردمندانه نیست که می توان گفت دور از عقل است. پیرامون لحن سخنان ایشان، البته کسی که پیگیر ایشان بوده می داند شاملو در مواردی که با آن همراهی نداشت همینگونه بود مانند سخنانش در موسیقی سنتی و موارد بسیار که احتمالا یادتان باشد. تشکر از پیاده کننده متن، مطالعه آن خالی از لطف نبود.

    1. ستیغ گفت:

      بله. زنده یاد اخلاق خوبی نداشت در این موارد! بد دهن هم بود! منتها چیزی که من برداشت کردم، منظور ِ خود ِ شاملو از این سخنرانی این بود که چیزی را بدون بررسی نپذیرید. این که گمان ها و تحلیل های خود را گفته و این که بر پایه دیدگاه چپ گرایانه اش استوار بود را موافق ام. از نظر ِ او، این که کسی شاه باشد، تخم ترکه ی او هم آدم های فاضل یا بزرگ و جسوری اند موضوع ِ درستی نبود. و بر این باور بود که فرصت باید برای همه مهیا باشد نه برای طبقه و قشر خاصی و نه برای نژاد یا خانواده های خاص. اما این ها همان طور که گفتید تحلیل های او بود و نه به عنوان ِ خبر ِ تاریخی یا موضوعی جزم اندیشانه. برداشت ِ من این است که ضحاک را یا گئومات را مثال آورد. که دربست نپذیریم که ضحاک چون مار داشته و از نژاد شاهان نبوده یعنی او اژدها بوده. که خب همه می دانیم که ضحاک و مار داشتن اش و می شود گفت تمام ِ سرگذشت های شاهنامه، به افسانه پهلو می زنند. در واقع جنبه ی تاریخی ِ متقنی هم ندارند! پس تشکیک در آن ها هم انکار یا تحریف ِ تاریخ محسوب نمی شود. سپاس که خواندید. سهیل قاسمی

      1. آرا منتظری گفت:

        درود بر شما
        به قول براتراند راسل نگذاریم چیزی که دوست داریم را حقیقت بپنداریم.

    2. مهدی گفت:

      دوست گرامی! این تاویل آقای شاملو از مستندات تاریخی بود اگر سوادش را دارید مستدل این تاویل را از تحریفات تاریخی زیر سوال ببرید وگرنه خاموشی بهترین انتخاب است. اینکه شاملو همسو با زبان عامه مردم حرف می‌زند دلیل بر بی‌ادبی او نیست بلکه او می‌خواهد خود را انتلکت جدا از جامعه و فاصل‌مآب معرفی نکند.
      توصیه می‌کنمتان به مطالعه بیشتر و این بیت سعدی:
      دو چیز سیره عقل است: دم فروبستن
      به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی

      1. ستیغ گفت:

        درود بر شما. دیدگاه شما را پذیرفتم برای انتشار اما ای کاش اندکی با همدیگر مهربان تر باشیم در گفتار. آن هم با کسانی که نمی شناسیم و جایی که همه می بینند. البته که زیر این پست هر از گاهی کامنت های فحش و بد و بیراه هم می آید. گاهی دلم می خواهد بپذیرم و با همان لحن برایشان جواب بنویسم! اما بعد ترجیح می دهم نپذیرم. می گویم آن ها فحش می نویسند. قرار نیست ما هم مثل آنها باشیم!

  5. فروهر گفت:

    با درود
    بنده که درین گفتار چیزی ندیدم جز عصبانیت و پرخاشگری یک آدم به همه غیر از خودش….
    Everyone is stupid except me!
    چه کسی مدعی شده که شاهنامه فردوسی یک کتاب تاریخه که حالا این آقا نقد تاریخیش می‌کنه ؟!!
    بنده استدلالی درین جملات ندیدم تنها نظرات شخصی ایشان در هر مسیری که دلشان خواسته..
    من اشعار ایشان را خیلی دوست دارم ولی نقطه نظراتشان را کاملا بی‌پایه و اساس و بدون دلیل و مدرک و سند میبینم
    مثل یک آدم عصبانی و ناراحت که نمی‌دونم چرا و به چه دلیل همه را به باد تهمت و ناسزا میگیرند
    زمانی در جمعی بودم که یک شخص طرفدار فوتبال هنگام بازی رئال مادرید گفت من اصلا از روبرتو کارلوس خوشم نمیاد! پرسیدم چون قدش کوتاهه گفت نه بابا چکار قدش دارم! گفتم چون کچله ، گفت نه بابا چکار سرش دارم! و…و…. گفتم بازیش, گفت نه بابا بازیش که حرف نداره!
    آخرش گفتم خودت بگو چرا!
    گفت نمی‌دونم فقط ازش خوشم نمیاد!!!
    من هر بار مشابه چنین مطالبی از جناب شاملو می‌خونم ، همون شخص فوتبالی یادم می‌آید.
    شما خواننده گرامی خداییش توی این بیانات جناب شاملو نشانی از مستندات و مدرک و استدلال می‌بینی ؟!

    1. ستیغ گفت:

      چه متن ِ جالبی نوشتید دوست ِ عزیز. طور ِ دیگری بنویسم همین خاطره که تعریف کردید را! از آخر به اول!
      آخرش گفتم خودت بگو چرا از احمد شاملو خوشت نمیاد؟
      گفت: نمی‌دونم فقط ازش خوشم نمیاد!
      شعراش که حرف نداره! کچل هم نیست و مو داره! تا آخر عمرش هم مو داشت! قدش هم کوتاه نبود اگه خیلی هم بلند نبود! هرچند که بابا چکار قدش دارم! صداش قشنگ نبود؟ اتفاقن چرا خیلی قشنگ بود که!
      خب پس چرا خوشت نمیاد؟
      – به فردوسی فحش داده!
      – بابا این کلّ ِ سخنرانیش! هم متنش، هم فایل صوتیش! کجا فحش داده؟ شما فحش دیدی؟ فحش شنیدی؟
      – نه ولی خب یه جوری گفته! گفته فردوسی طرفداری کرده از طبقه بندی طبقاتی!
      – خب نظرشو گفته دیگه! بد که نگفته! نظرشم نگه؟
      – نه خب بگه! ولی من استدلالی در این جملات ندیدم تنها نظرات شخصی ایشان است در هر مسیری که دلشان خواسته!
      – خب مسیرهای دیگر را که نبسته! نظرات شخصی خودشو گفته دیگه! قرار بود نظرات شخصی کسی دیگر را بگه؟
      – نه خب نقطه نظراتشان را کاملا بی پایه و اساس و بدون دلیل و مدرک و سند می بینم
      – خب پس نقطه نظراتش را گفته! به فردوسی و به تاریخ و اینا فحش نداده که!
      – نه خب مثل ِ یک آدم ِ عصبانی و ناراحت که نمی دونم چرا و به چه دلیل همه را به باد ِ تهمت و ناسزا می گیرند حرف زده
      – آره خدابیامرز اخلاق ِ خوبی نداشت! ولی خب گفته در باره‌یِ همه چیز تحقیق کنید و چیزی را بی تفکر نپذیرید! حرف ِ بدی که نزده!
      – نه آخه شما خواننده گرامی خداییش توی این بیانات جناب شاملو نشانی از مستندات و مدرک و استدلال می‌بینی؟
      – نه اتفاقن منم نمی بینم. منتها دقیقن چیزای تاریخی که نیستن! افسانه اند! آخه برای این که بگیم ضحاک دو تا مار روی دوشش بوده چه جوری باید مستندات و مدرک نشون داد؟ خب افسانه ست! مگه آدم می‌تونه رو دوشش مار داشته باشه آخه؟
      – خب منم همینو میگم دیگه! چه کسی مدعی شده که شاهنامه فردوسی یک کتاب تاریخه که حالا این آقا نقد تاریخیش می‌کنه
      – خب اینم همینو می گه دیگه! آخه سر یه چیز ِ افسانه ای مثل ِ دیو ِ سه سر یا ضحاک ِ مار دوش، چه استدلالی؟
      – خب آخه بجز خودش هیچکیو قبول نداره. میگه همه احمقن جز من!
      – خب دعوای چیو می کنیم الان؟
      – هیچی ولش کن! خوشم ازش نمیاد!

  6. نرگس سیدی گفت:

    سلام و عرض ادب
    بنده هم شنیده بودم که ایشون به فردوسی توهین کردند از اونجایی که بنده به شخصه عاشق شاهنامه ی فردوسی هستم و برای گروه سنی (ج) اون رو تصویرسازی کردم خیلی از آقای شاملو دلگیر شدم چون من واقعا شعرهای ایشون رو دوست دارم و برام عجیب بود،الان که این متن رو خوندم می بینم که ایشون منظورشون فقط این بوده به دور از تعصب در مورد هر چیزی فکر کنید حتی شاهنامه که تو کل جهان رو دستش نیست،خود بنده با اینکه به قرآن علاقه دارم نقدش می کنم ولی دلیل بر ردش نیست فقط میخوام از بعدهای مختلف در موردش فکر کنم به نظرم سخنرانی عالی ای بوده دمشون گرم….واقعا تعصب کورکورانه مانع پیشرفت انسان بوده از گذشته تا به امروز….

  7. آرش گفت:

    تازیدن به پایه ها و میراث هویتی ایرانی با عینک چپ گرایی به هیچ خردمندانه نیست…تهش همین اتحاد اسلامگرایان با چپ ها از توش در می آد و به جاهای بدی ختم میشه(هرچند شاملو شخصا در اون مسیر گام نذاشت ولی برون رفت اون افکار همین اتحاد بود در اون دوران)… ازین اگه بگذریم…ارزش های امروز رو هم به دوران باستان اعمال کردن و قضاوتش کردن هم غیرمنطقیست و از درک نکردن علم تاریخ میاد…نوعی تاریخ ستیزی هست… اون بخش های ایدئولوژی چپ و جنگ طبقاتی و مسیر تاریخ هم درست و نادرست آغشته هست و امروز تهی بودن بسیاریش آشکار شده…
    عدل انوشیروان هم دروغ نیست و نتایج کارهاش برای سده ها در ایران باقی موند و جامعه ی ایرانی رو سرپا و قدرتمند نگه داشت و در همون دوران باستان هم مشهور شده بود…سرکوب مزدکیان رو هم در بستر و فعل و انفعالات جامعه ایران در همون زمان باید دید(کما اینکه اون جایی هم که در توانش بود جون زندانی های مزدکی رو نجات داد و فرستادشون یمن)…
    خلاصه اینکه من با خوندن گفته های شاملو به نظرم رسید که دشمنیشون با محمدرضا شاه و فضای فرهنگی اون دوران رو به کل تاریخ ایران تعمیم داده…
    این بسیار خام اندیشانه هست که با پتک اخلاقیات امروز میراث هویتی گذشته ی خودمون رو نابود کنیم..(البته مگه اینکه برای آدم ها قداست جاودان و عصمت قائل باشیم که در این صورت میشه اونها رو با اخلاقیات روز سنجید و ایرادی بهش نیست…)
    خلاصه اینکه به نظر من شاملو شاعر هست و کارهاش برای اهل ادب و شعره و امثال این سخنرانی ها و نظراتش بدهوده هست (دقت کنید گفتم بدهوده و نه بیهوده)

  8. بهرام یزدانی گفت:

    دیدگاه‌‌ام‌ را به همین نام‌:
    بهرام‌ یزدانی اقدم
    ارسال نمودم .

    1. ستیغ گفت:

      متاسفانه دیدگاهی از شما نرسیده. لطفاً دوباره ارسال بفرمایید.

  9. داراب.فولادی گفت:

    بادرودبه روان همه ی نواندیشان،واندیشه ورزان وبااحترام به مرحوم جناب شاملوی عزیز من هم دوسه نکته راعرض میکنم:
    ۱-باوجودگرایشات چپ ایشان درمواردبسیارزیاددراشعارش صرفابه مسائل ازدیدانسانی واجتماعی فارغ ازاعتقادات پراخته اند که قابل تقدیرویادکرداست.۲-بنده هم برای یافتن توهین ایشان به فردوسی درفضای مجازی جستجوکردم وبه این متن رسیدم که خوشبختانه آنگونه که شنیده بودم توهینی ندیدم.۳-درخصوص تحریف واقعیات تاریخی اصل حرف ایشان کاملادرست است بخصوص باتحریفهای فراوان ایدئولوژی زده ی تاریخی ،اما خودایشان هم تعریفی که ازواقعیات جامعه ایران کهن ارائه فرموده کاملادرچاچوب تئوری طبقاتی چپ (مارکسیتی یاسوسیالیستی)قابل مطالعه است.
    هرچندازدیدگاه جامعه شناسی وجودلایه ها یارده های،اجتماعی ایران رانمیتوان طبقه دانست (حتی باتعریف مارکسیستی ازطبقه)واین رده هایالایه ها یااصناف واقعات جامعه شناختی ایران باستان بوده است.۴-درخصوص گئو مات مغ یابردیا(ی دروغین)متون اصیل واسنادوشواهدتاریخی بسیاری هست که خلاف استدلال ایشان رانشان میدهد.۵-درباب نقد شاهنامه بویژه داستان ضحاک ماردوش ؛اولا ایشان میبایستی ازباب اسطوره شناسی نمادشناسی وریشه های فرهنگی یک ملت یاقوم به قضیه نگاه کندورسالت یک ادیب،شاعر ودهگان ایرانی(فردوسی بزرگ)رادراحیاء زبان،فرهنگ اساطیر ونمادهای قوم ایرانی مبنای فهم واستدلال خویش قراردهدونه یک متن ِخشکِ علمی ومستندبه فکتهای تاریخی تابی انصافی ِ تحلیلی اتفاق نیفتد.درزمان فردوسی ۴۰۰سال ازسلطه ی تازیان وبه تبع آن ترک وتاتاربرایران گذشته،ایرانی مسخ وبرده گشته،هویت،سابقه،شرافت وحتی ناموسش لکه دارشده،مارهای تازی مغزهارامیخورند(اعتقادات تازیان هدف اصلیشان فسادوتباهی مغزهاست وانباشتن آنهاازخرافات وجهل مضاعف ،آن هم مغزجوانان)جوان ایرانی خودباخته،بامغزی انباشته ازخرافات به بندگی کشیده شده واسیرشمشیر تازی وغلامان ترک است،رسالت فردوسی وادارایرانی به عبرت ازاساطیرِ رهائی بخش است وچه نمونه ای بهترازضحاک تازی که قرنهاپیش همین بلای خانمانسوزرا درعالم اساطیر برسراین قوم آورده،وچه الگوئی بهترازکاوه،که نماینده ی فرودستان وفریدون که نمادقدرت وحکومت پاک ایرانی ست،برای جوان وکلاانسان ایرانی که بخواهد خودراازسلطه فرهنگی سیاسی اجتماعی بیگانه وغلامانش رهاکند؟اتفاقاازمیان بردن ساخت اجتماعی ایران بدست ضحاک(بابرداشت وتحلیل شاملو)دقیقا توسط تازیان مسلمان عینیت یافته،(تازیان مدعی آزادسازی ودعوت به عدالت وبرابری )وساخت اجتماعی معدوم راباساخت برده داری وبندگی(ایرانی بنده ومولی وتازی ارباب ومولا)کلا تعویض نمود ورویای برابری راکاملا نابودساخته بود.
    تلاش برای تطبیق اسطوره ی ضحاک،فریدون،کاوه،بافکتها واسنادومکتوبات تاریخ کاری نپخته ونسخته ودلبخواهیست که مرحوم شاملوانجام داده ووجاهت علمی ندارد.
    ۶-توصیه های آن بزرگواربه تفکر،نقد هرکس وهرفکروباور،سرپیچی ازپذیرش بدون مطالعه گفته هاونوشته های دیگران ورسالت جوان درسخوانده وآگاه ایرانی برای خواندن بیشتروتلاش برای فهم واصلاح جامعه ی خود توصیه ایست بسیارمهم،کلیدی وراهگشا.

  10. فرهاد گفت:

    بسیار علی
    از پیاده کننده سخنرانی جنابشان بسیار سپاس
    با خواندن متن مندرج یاد سخنرانی های آقای علی شریعتی افتادم و صد البته در مشابهت سازی روانشناختی‌ شخصیتی
    برای هر دو نفر به عنوان پدیده های نه چندان نو در این عرصه باید امتیازاتی قائل بود ، اگر چه منشاء اثر بوده اند لیکن بروزشان ریشه در عدم اغنای روانی در دیده شدن شأن خودباورشان است و البته قابل تأمل ..

  11. پترس گفت:

    نقد یک اثر کلاسیک زمانی واجد اعتبار علمی است که در چارچوب روش‌شناسیِ آن حوزه انجام شود. شاهنامهٔ فردوسی نه یک متن تاریخ‌نگارانه به معنای مدرن است، و نه گزارشی ژورنالیستی از وقایع؛ بلکه اثری است اسطوره‌ای–حماسی که باید در بستر اسطوره‌شناسی، نمادشناسی فرهنگی، زبان‌شناسی تاریخی و روان‌شناسی جمعی بررسی شود.

    ۱. خطای روش‌شناختی (Methodological Error)
    احمد شاملو در نقد شاهنامه، از چارچوب نظری چپ‌گرایی قرن بیستم (به‌ویژه خوانش‌های ساده‌سازی‌شدهٔ مارکسیستی از طبقه و قدرت) استفاده می‌کند. این در حالی است که:
    ساخت اجتماعی ایران باستان، مطابق پژوهش‌های جامعه‌شناسی تاریخی (از جمله آثار مری بویس و ژان کلنز)، با تعریف مارکسیستیِ «طبقه» انطباق ندارد.
    مفاهیمی چون شاه، دهقان، پهلوان و موبد در شاهنامه، نقش‌های اسطوره‌ای–کارکردی هستند، نه طبقات اقتصادیِ مدرن.
    بنابراین، خوانش طبقاتی از شاهنامه، تحمیل یک نظریهٔ بیرونی بر متنی است که در دستگاه مفهومی دیگری تولید شده است.

    ۲. تمایز میان «افسانه»، «اسطوره» و «تاریخ»
    این‌که شاهنامه «کتاب تاریخ» نیست، امری پذیرفته‌شده است؛ اما نتیجهٔ منطقی آن، بی‌اعتباری یا بی‌معنایی شاهنامه نیست.
    در اسطوره‌شناسی تطبیقی (الیاده، دومزیل، کمپبل):
    اسطوره‌ها حامل حقیقت نمادین (Symbolic Truth) هستند، نه گزارش فکت‌های تجربی.
    شخصیت‌هایی چون ضحاک، کاوه و فریدون را باید به‌مثابه نمادهای فرهنگی و روانی فهم کرد، نه اشخاص تاریخی با شناسنامهٔ دقیق.
    نقد شاهنامه با معیار «مطابقت با تاریخ عینی»، خطای مقوله‌ای (Category Mistake) محسوب می‌شود.

    ۳. مسئلهٔ صلاحیت علمی و ارجاع
    احمد شاملو: اسطوره‌شناس نبود تاریخ‌دان ایران باستان نبود و در نقدهای خود، ارجاع نظام‌مند به منابع پژوهشی معتبر ارائه نمی‌دهد
    در سنت دانشگاهی، چنین نقدی—even اگر الهام‌بخش باشد—در ردهٔ Opinion Essay قرار می‌گیرد، نه پژوهش علمی.

    ۴. نقش فردوسی در بافت تاریخی خود
    بررسی فردوسی بدون توجه به شرایط تاریخی قرن چهارم هجری، نادقیق است. فردوسی در دوره‌ای می‌نویسد که:
    زبان فارسی در معرض حذف نهادی بوده هویت تاریخی ایرانی دچار گسست و فراموشی شده و بازسازی روایت ملی، یک ضرورت فرهنگی بوده است در این چارچوب، شاهنامه نه ابزار مشروعیت‌بخشی به قدرت، بلکه پروژه‌ای برای حفظ حافظهٔ تاریخی و زبان ملی است؛ تحلیلی که در آثار پژوهشگرانی چون زرین‌کوب و شفیعی کدکنی نیز تأیید شده است.

    نقد احمد شاملو به شاهنامه، بیش از آن‌که یک نقد اسطوره‌شناختی یا تاریخی باشد، بیانیه‌ای ایدئولوژیک در قالب سخنرانی منزجرکننده است. چنین نقدی نمیتواند از منظر فکری قابل گفت‌وگو باشد، زیرا :
    فاقد روش‌شناسی منسجم است
    از ارجاع علمی تهی است
    و متن شاهنامه را خارج از منطق درونی آن داوری می‌کند
    بنابراین، تعمیم این نقد به‌عنوان «خوانش معتبر» از فردوسی و شاهنامه، قابل دفاع نیست.

  12. مرتضی گفت:

    به نظر من قضایای تاریخی مورد بحث پیچیده تر از آن است که با نگاه چپ گرایانه ی شاملو قابل بررسی و نقد باشد.

    نخست این که تاریخ و اسناد تاریخی را صرفا بر اساس میل شخصی نمی توان سنجید و بی اعتبار دانست. این که داریوش در کتیبه ی بیستون دروغ گفته است و گئومات همان بردیا بوده باید با سند دیگری معتبرتر یا هم اعتبار با کتیبه ی بیستون ثابت شود نه به صرف تمایل و خواست شاملو یا حصوری یا دیگران. در حالی که ما هم کتیبه ی بیستون را داریم و هم تاریخ هرودوت را و این دو در جریان گئومات مغ هم داستان هستند و تا امروز دلیل و شاهد محکمی نداریم که داستان را دروغ فرض کنیم.

    دوم این که اعمال گئومات مغ در بخشش مالیات و سربازگیری را می توان از دیدگاهی دیگر نگریست و آن کسب مقبولیت برای حکومت کودتاگر در میان مردم است، و تخریب معابد پارسی و بازگیری اموال از وابستگان و اشراف حکومت کمبوجیه نیز نشان از تضاد منافع مادی و عقاید دینی مادها و غیر مزداپرستان، با مزداپرستان هخامنشی دارد، این تضاد دینی و تحمیل عقاید را در ادامه ی دولت هخامنشی نیز در زمان خشایارشا و نابودی معابد دیویسنی و برپایی سنت مزداپرستی مطابق با ارته در آن مکان ها در ماد، مشاهده می کنیم. بنابراین داستان این درگیری چندان هم به ارزش های چپی قرن بیستمی شاملو ربطی ندارد.

    سوم این که شاملو دوباره با عینک ارزش های قرن بیستمی دارد جامعه ی سنتی دو هزار سال پیش را می نگرد. ارزش های مردم در آن جامعه هیچ این همانی بادارزش های شاملویی قرن بیست نداشته است. مشروعیت فرد برای شاهی از خون و نسب دارای فره شاهی می آید و این برای مردم پذیرفته بوده است. نظم اجتماعی طبقاتی و فره ی شاهی چیزی بوده که در جامعه و به میل خود مردم از ابتدای ورود آریاها و با تاثیر تمدن های باستانی فلات ایران مثل عیلام شکل گرفته بوده، در عیلام هم حلقه ی قدرت داریم و هم ننیروی الهی که به شاه مشروعیت شاهی می دهد. آنچه که این نظم و قانون ارته را در جامعه به هم بزند و آشوب ایجاد کند اهریمنی و ضد ارزش بوده است.

    چهارم این که مغز جوانان و کشتن آن ها سمبل است، سمبل بیداد و آشوب و فساد با تباه کردن اندیشه ی فرزندان مردم که میراث بر و پاسدار ارزش ها و سنتهای جامعه می شدند. از این نظر است که مغز پیران مرده به کار ضحاک آشوبگر نمی آید که بر خلاف نظم و قانون ارته برخاسته و بی فره و بی مشروعیت جایگاه شاهی را غصب کرده است. به هر حال بد یا خوب این ها ارزش های پذیرفته شده میان مردم دو هزار سال پیش بوده نه توده ای های همنشین شاملو.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *