غزل ۷: مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

غزل ۷ سعدی مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا گر تو شکیب داری، طاقت نماند ما را   باری به چشم ِ احسان در حال ِ ما نظر کن ک‌از خوان ِ پادشاهان راحت بود گدا را   سلطان که خشم گیرد بر بندگان ِ حضرت، حکم‌اش رسد؛ ولیکن حدّی بوَد جفا را   من بی تو زندگانی خود را...

غزل ۶: پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را

غزل ۶ سعدی پیش ِ ما رسم شکستن نبوَد عهد ِ وفا را اللَّه اللَّه! تو فراموش مکن صحبت ِ ما را   قیمت ِ عشق نداند؛ قدم ِ صدق ندارد؛ سست‌عهدی که تحمّل نکند بار ِ جفا را   گر مخیَّر بکنند م به قیامت که چه خواهی، دوست ما را و همه نعمت ِ فردوس شما را   گر سر م...

غزل ۵: شب فراق نخواهم دواج دیبا را

غزل ۵ سعدی شب ِ فراق نخواهم دواج ِ دیبا را که شب دراز بوَد خواب‌گاه ِ تنها را   زِ دست رفتن ِ دیوانه عاقلان دانند که احتمال نمانده ست ناشکیبا را   گر ش ببینی و دست از ترنج بشناسی روا بوَد که ملامت کنی زلیخا را   چنین جوان که تویی، برقعی فروآویز! و گر نه...

غزل ۴: اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

غزل ۴ سعدی اگر تو فارغی از حال ِ دوستان، یارا! فراغت از تو میسّر نمی‌شود ما را   تو را در آینه دیدن جمال ِ طلعت ِ خویش بیان کند که چه بوده ست ناشکیبا را   بیا که وقت ِ بهار است؛ تا من و تو، به هم، به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را   به جای سرو ِ بلند...

غزل ۳: روی تو خوش می‌نماید آینه ما

غزل ۳ سعدی رویِ تو خوش می‌نماید آینه‌یِ ما ک‌آینه پاکیزه است و رویِ تو زیبا   چون می ِ روشن در آبگینه‌یِ صافی خویِ جمیل از جمال ِ رویِ تو پیدا   هر که دمی با تو بود، یا قدمی رفت، از تو نباشد به‌هیچ‌روی شکیبا   صید ِ بیابان سر از کمند بپیچد ما همه پیچیده...

غزل ۲: ای نفس خرم باد صبا

غزل ۲ سعدی ای نفس ِ خرّم ِ باد ِ صبا از بر ِ یار آمده‌ای مرحبا   قافله‌یِ شب! چه شنیدی زِ صبح؟ مرغ ِ سلیمان! چه خبر از سبا؟   بر سر ِ خشم است هنوز آن حریف؟ یا سخنی می‌رود اندر رضا؟   از در ِ صلح آمده‌ای یا خلاف؟ با قدم ِ خوف روَم؟ یا رجا؟   بار ِ...