غزل ۳: ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها

غزل ۳ مولوی ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر ِ آن تقصیرها ز آن سویِ او چندان وفا ز این سویِ تو چندین جفا   ز آن سویِ او چندان کرَم، ز این سو خلاف و بیش و کم ز آن سویِ او چندان نِعَم، ز این سویِ تو چندین خطا   ز این سویِ تو چندین حسَد، چندین خیال و ظنّ ِ بد ز آن...

غزل ۲: ای طایران قدس را عشقت فزوده بال‌ها

غزل ۲ مولوی ای طایران ِ قُدس را عشق‌ات فزوده بال‌ها در حلقه‌یِ سودایِ تو روحانیان را حال‌ها   در «لا اُحِبُّ الآفِلین» پاکی زِ صورت‌ها یقین در دیده‌هایِ غیب‌بین هر دم زِ تو تمثال‌ها   افلاک از تو سرنگون؛ خاک از تو چون دریایِ خون ماه‌ات نخوانم؛ ای فزون از...

غزل ۱: ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها

غزل ۱ مولوی ای رستخیز ِ ناگهان! و ای رحمت ِ بی‌مُنتَها! ای آتشی افروخته در بیشه‌یِ اندیشه‌ها   امروز خندان آمدی مِفتاح ِ زندان آمدی بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل ِ خدا   خورشید را حاجب تویی؛ اومید را واجب تویی مَطْلَب تویی؛ طالب تویی؛ هم مُنتَها هم مُبتَدا...

غزل ۱۸۷: هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد

غزل ۱۸۷ سعدی هش‌یار کسی باید ک‌از عشق بپرهیزد و این طبع که من دارم، با عقل نیامیزد   آن‌کس که دلی دارد آراسته‌یِ معنی گر هر دو جهان باشد، در پایِ یکی ریزد   گر سیل ِ عِقاب آید، شوریده نیَندیشد و ر تیر ِ بلا بارَد، دیوانه نپرهیزد   آخر نه من ام تنها در...

غزل ۱۸۶: بگذشت و بازم آتش در خرمن سکون زد

غزل ۱۸۶ سعدی بگذشت و باز م آتش در خرمن ِ سکون زد دریای آتشین‌ام در دیده موج ِ خون زد   خود کرده بود غارت عشق‌اش حوالی ِ دل باز م به یک شبیخون بر مُلک ِ اندرون زد   دیدار ِ دل‌فروز ش در پای‌ام ارغوان ریخت گفتار ِ جان‌فَزای‌اش در گوش‌ام ارغنون زد  ...