غزل ۱۲: دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را

غزل ۱۲ سعدی دوست می‌دارم من این نالیدن ِ دلسوز را تا به هر نوعی که باشد، بُگذرانم روز را   شب همه شب، انتظار ِ صبح‌رویی می‌رود ک‌آن صباحت نیست این صبح ِ جهان‌افروز را   وه! که گر من بازبینم چهر ِ مهرافزایِ او تا قیامت شُکر گویم طالع ِ پیروز را   گر من...

غزل ۱۱: وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را

غزل ۱۱ سعدی وقت ِ طرب خوش یافتم آن دلبر ِ طنّاز را ساقی! بیار آن جام می؛ مطرب! بزن آن ساز را   امشب که بزم ِ عارفان از شمع ِ روی‌ات روشن است، آهسته! تا نبوَد خبر رندان ِ شاهدباز را   دوش ای پسر می خورده‌ای! چشم‌ات گواهی می‌دهد باری! حریفی جو که او مستور دارد...

غزل ۱۰: با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را

غزل ۱۰ سعدی با جوانی سر خوش است این پیر ِ بی تدبیر را. جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را   من که با مویی به قوّت برنیایم، ای عجب! با یکی افتاده‌ام ک‌او بُگسَلَد زنجیر را   چون کمان در بازو آرد سرو قدّ ِ سیم تن آرزویم می‌کند ک‌آماج باشم تیر را   می‌رود...

غزل ۹: گر ماه من برافکند از رخ نقاب را

غزل ۹ سعدی گر ماه ِ من برافکنَد از رخ نقاب را، بُرقع فروهِلَد به جمال آفتاب را   گویی دو چشم ِ جادو یِ عابدفریب ِ او بر چشم ِ من به سِحر ببستند خواب را   اوّل‌نظر زِ دست برفت‌ام عنان ِ عقل وآن را که عقل رفت، چه داند صواب را   گفتم مگر به وصل رهایی بوَد...

غزل ۸: ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را

غزل ۸ سعدی ز اندازه بیرون تشنه ام! ساقی بیار آن آب را اوّل مرا سیراب کن وآن‌گه بده اصحاب را   من نیز چشم از خواب ِ خوش بَر می‌نکردم پیش از این روز فراق ِ دوستان، شب‌خوش بگفتم خواب را   هر پارسا را ک‌آن صنم در پیش ِ مسجد بگذرد چشم‌اش بر ابرو افکنَد، باطل کند...

غزل ۷: مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

غزل ۷ سعدی مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا گر تو شکیب داری، طاقت نماند ما را   باری به چشم ِ احسان در حال ِ ما نظر کن ک‌از خوان ِ پادشاهان راحت بود گدا را   سلطان که خشم گیرد بر بندگان ِ حضرت، حکم‌اش رسد؛ ولیکن حدّی بوَد جفا را   من بی تو زندگانی خود را...