غزل ۱۴: امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را

غزل ۱۴ سعدی امشب سبُک‌تر می‌زنند این طبل ِ بی‌هنگام را؟ یا وقت بیداری غلط بوده ست مرغ ِ بام را؟   یک لحظه بود این؟ یا شبی؟ ک‌از عُمر ِ ما تاراج شد ما هم‌چنان لب بر لبی، نابرگرفته کام را   هم تازه‌روی ام هم خجل؛ هم شادمان هم تنگ‌دل ک‌از عُهده بیرون آمدن...

غزل ۱۳: وه که گر من بازبینم روی یار خویش را

غزل ۱۳ سعدی وه! که گر من بازبینم رویِ یار ِ خویش را، تا قیامت شُکر گویم کردگار ِ خویش را   یار ِ بارافتاده را در کاروان بگذاشتند بی‌وفا یاران که بربستند بار ِ خویش را   مَردم ِ بیگانه را خاطر نگه دارند خلق دوستان ِ ما بیازُردند یار ِ خویش را   هم‌چنان...

غزل ۱۲: دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را

غزل ۱۲ سعدی دوست می‌دارم من این نالیدن ِ دلسوز را تا به هر نوعی که باشد، بُگذرانم روز را   شب همه شب، انتظار ِ صبح‌رویی می‌رود ک‌آن صباحت نیست این صبح ِ جهان‌افروز را   وه! که گر من بازبینم چهر ِ مهرافزایِ او تا قیامت شُکر گویم طالع ِ پیروز را   گر من...

غزل ۱۱: وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را

غزل ۱۱ سعدی وقت ِ طرب خوش یافتم آن دلبر ِ طنّاز را ساقی! بیار آن جام می؛ مطرب! بزن آن ساز را   امشب که بزم ِ عارفان از شمع ِ روی‌ات روشن است، آهسته! تا نبوَد خبر رندان ِ شاهدباز را   دوش ای پسر می خورده‌ای! چشم‌ات گواهی می‌دهد باری! حریفی جو که او مستور دارد...

غزل ۱۰: با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را

غزل ۱۰ سعدی با جوانی سر خوش است این پیر ِ بی تدبیر را. جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را   من که با مویی به قوّت برنیایم، ای عجب! با یکی افتاده‌ام ک‌او بُگسَلَد زنجیر را   چون کمان در بازو آرد سرو قدّ ِ سیم تن آرزویم می‌کند ک‌آماج باشم تیر را   می‌رود...

غزل ۹: گر ماه من برافکند از رخ نقاب را

غزل ۹ سعدی گر ماه ِ من برافکنَد از رخ نقاب را، بُرقع فروهِلَد به جمال آفتاب را   گویی دو چشم ِ جادو یِ عابدفریب ِ او بر چشم ِ من به سِحر ببستند خواب را   اوّل‌نظر زِ دست برفت‌ام عنان ِ عقل وآن را که عقل رفت، چه داند صواب را   گفتم مگر به وصل رهایی بوَد...