غزل ۸۷

حُسن‌ات به‌اتفاق ِ ملاحت جهان گرفتآری! به اتفاق، جهان می‌توان گرفت افشایِ راز ِ خلوتیان خواست کرد شمعشُکر ِ خدا که سرّ ِ دل‌اش در زبان گرفت زین آتش ِ نهفته که در سینه‌یِ من استخورشید، شعله‌ئی‌ست که در آسمان گرفت می‌خواست گُل که دم زند از رنگ و بویِ دوستاز غیرت ِ صبا،...

غزل ۸۶

ساقی بیا که یار زِ رُخ پرده بَرگرفتکار ِ چراغ ِ خلوتیان باز درگرفت آن شمع ِ سَر گرفته، دگر، چهره برفروختوین پیر ِ سال‌خورده، جوانی زِ سر گرفت آن عشوه داد عشق که مُفتی زِ رَه بِرَفتوان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت زنهار از آن عبارت ِ شیرین ِ دل‌فریبگویی که پسته‌یِ تو...

غزل ۸۵

شربتی از لب ِ لعل‌اش نچشیدیم و برفتروی ِ مه‌پیکر ِ او سیر ندیدیم و برفت گویی از صحبت ما نیک به‌تنگ آمده بودبار بربست و به گَرد اَش نرسیدیم و برفت بس که ما فاتحه و حِرز ِ یَمانی خواندیموَز پِی‌اش سوره‌یِ اخلاص دمیدیم و برفت عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرددیدی آخر که...

غزل ۸۴

ساقی بیار باده که ماه ِ صیام رفتدَردِه قَدَح که موسم ِ ناموس و نام رفت وقت ِ عزیز رفت، بیا تا قضا کنیمعمری که بی حضور ِ صراحی و جام رفت مست‌ام کن! آن‌چنان که ندانم زِ بی‌خودیدر عرصه‌یِ خیال، که آمد، کدام رفت بر بوی ِ آن که جرعه‌یِ جام‌ات به ما رسددر مصطبه، دعای تو، هر...

غزل ۸۳

گر زِ دست ِ زلف ِ مشکین‌ات خطایی رفت، رفتوَ ر زِ هندو یِ شما بر ما جفایی رفت، رفت برق ِ عشق اَر خرمن ِ پشمینه‌پوشی سوخت، سوختجور ِ شاه ِ کام‌ران گَر بر گدایی رفت، رفت در طریقت، رنجش ِ خاطر نباشد. می بیارهر کدورت را که بینی، چون صفایی رفت، رفت عشق‌بازی را تحمّل باید ای...

غزل ۸۲

آن تُرک ِ پری‌چهره که دوش از بر ِ ما رَفت آیا چه خطا دید که از راه ِ خطا رفت تا رفت مرا از نظر آن چشم ِ جهان‌بین کس واقف ِ ما نیست که از دیده چه‌ها رفت بر شمع نرفت از گذر ِ آتش ِ دل، دوش آن دود که از سوز ِ جگر بر سر ِ ما رفت دور از رخ ِ تو دم به دم از گوشه‌یِ چشم‌ام...